فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 18 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 21 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

سایه آشوب، نور رمضان؛ ایران خانه ای که باید آرام بماند...

امروز دوم اسفند و سومین روز ماه رمضان است… ما روزه‌ ایم. لب‌ها تشنه‌ اند، اما دل‌ها بیشتر از همیشه به آرامش محتاج‏ند. رمضان آمده با نورش، با دعوتش به صبر، به مهربانی، به فروبردن خشم‌ها… اما هنوز سایه‌ی آن روزهای پر التهاب از روی شهرها کاملاً کنار نرفته است. یک ماه و نیم از اتفاقات اخیر گذشته؛ از روزهایی که اعتراض‌ ها به اغتشاش کشیده شد، خیابانها ناآرام شدند، دلها لرزید، و حس ناامنی مثل ابری سنگین روی شهرها نشست. خسارتها، داغها، اشکها…چه از مردم عادی، چه از مدافعان امنیت— همه زخمی شدند، و این زخم‌ها با گذشت چند ه...
2 اسفند 1404

به بهانه روز پدر، یه سفر یهویی و کلی حال خوب

جمعه صبح با یه تصمیم کاملاً یهویی راه افتادیم سمت شیراز. البته زندگی ما کلاً پر از این تصمیم‌های ناگهانیه، مخصوصاً با مشغله‌های کاری بابا که هر وقت یه فرصت کوچولو پیدا می‌شه، باید سریع دل رو به جاده زد. این بار هم به بهانه دیدن آقا هوشنگ و چون عمه فریبا، عمه زیبا و عمو مهدی اومده بودن و از اون مهم‌تر، چون شنبه روز پدر بود، گفتیم بریم یه سر بزنیم. صبح زود حرکت کردیم. هوا واقعاً سرد بود، کل مسیر پر از برف، جاده هم یخ‌زده و لغزنده. مجبور بودیم آروم و با احتیاط رانندگی کنیم و همین باعث شد مسیرمون طولانی‌تر از همیشه بشه. از اونجایی که برنامه نداشتیم بریم شیراز، چه برسه به اینکه هماهنگ باشه؛ وقتی رسیدیم دم در خونه آق...
14 دی 1404

❤️روز مادر، روز عشقی که هیچ‌وقت کم نمی‌شود❤️

امروز روز مادره و دلم پره از حس و حال خوب و یه کمی هم دلتنگی… تبریک می‌گم به همه مادرهای دنیا، به همه زنانی که با عشق و صبرشون زندگی ما رو می‌سازن و زیباتر می‌کنن. می‌خوام یه تبریک ویژه هم به مامان خودم بگم که الان از من دور و فعلاً امکان دیدنش رو ندارم… مامان جون، دلم برات تنگه و هر روز دعا می‌کنم که سلامت باشی و خوشحال، هر جا که هستی، عشقت همیشه حس کنم. امیدوارم خیلی زود دوباره بغلت کنم و دستت رو بگیرم. دیروز هم تو سازمان، یه مراسم تجلیل از خانم‌ها برگزار شد و به ما هم لوح تقدیر، شاخه گل و هدیه‌ی نقدی دادن. دیدن لبخند خانم‌ها و حس قدردانی از زحماتشون واقعاً بهم یادآوری ک...
20 آذر 1404

بازگشت روزهای مریضی و آنفلوآنزا و دل‌مشغولی‌ های مادرانه

چند وقت بود که بخاطر شیوع آنفلوآنزای شدید، دوباره حال‌ و‌ هوای شهرمون مثل روزهای کرونایی شده بود. مدارس یکی‌ یکی تعطیل شدن و دوباره کلاس‌ها به حالت مجازی برگشت.😐 آیلا‌ی نازنینم هم یک هفته‌ای می‌شه مریضه و من هم با اینکه از دیروز مدارس دوباره حضوری شدن، دلم نیومد بفرستمش مدرسه. هنوز کامل سرحال نشده و من همیشه اینجور وقت‌ها بیشتر به حس مادری خودم اعتماد می‌کنم تا هر چیز دیگه‌ ای. فاطمه هم این مدت یه روز رفته، یه روز نه. بیشتر وقت‌ها فقط برای امتحان می‌ره و زود هم برمی‌گرده. انگار دوباره برگشتیم به دوران کرونا… همون روزهای پر از مراقبت، نگرانی، و برنامه‌های لح...
18 آذر 1404

💛با عشق پختم...کالجوش کشک😋💛

گاهی لازم نیست مواد خاصی داشته باشی، همون پیاز، زردچوبه و کشک آماده هم می‌تونن یه غذای دلچسب بسازن؛ وقتی با دل درستش کنی، ساده‌ترین غذاها هم می‌شن یادآور خونه، گرمای اجاق، و عطر عشق در آشپزخونه 🌿 کالجوش یعنی آرامش در یک قابلمه. نه تجمل داره، نه دردسر، فقط بوی پیاز داغ و کشک داغی که یاد خونه و روزهای آرومو زنده می‌کنه. غذا وقتی خوش‌طعم میشه که با دل پخته بشه، نه با عجله 🌿 ✨ یادداشت دلبر ادویه‌ی هر غذا عشقه،😍 همون که طعم خونه می‌ده به زندگی. یه کاسه کالجوش ساده، یعنی مزه‌  زندگی بی‌ تکلف. نه گوشت می‌خواد، نه وقت زیاد — فقط پیاز داغ، کشک،...
17 آذر 1404

با عشق پختم: ماکارونی ساده و خوش‌عطر

✨ گاهی خوشبختی یعنی یه بشقاب ماکارونی ساده، با عطر خونه‌ی مامان. این ماکارونی رو با عشق درست کن و مطمئن باش طعمش تا مدت‌ها یادت می‌مونه 😋 همیشه لازم نیست ماکارونی پر از گوشت باشه تا خوشمزه بشه! گاهی با سیب‌زمینی، پیاز و ادویه‌ی مخصوص، یه طعم خالص و دل‌چسب داره. (آیلا جانم جدیداً از ماکارونی ساده و بدون گوشت بیشتر استقبال میکنه و دوست داره) مواد لازم برای ۴ نفر: ماکارونی رشته‌ای یا فرمی: ۴۰۰ گرم سیب‌زمینی متوسط: ۲ تا یکی برای ته‌دیگ (ورقه‌ای، نه خیلی نازک) یکی نگینی برای داخل مواد پیاز متوسط: ۲ تا (خلالی یا نگینی) رب گوجه‌فرنگی: ۲ تا 3 قاشق غذاخوری سرپر ...
12 آذر 1404

تغییر مدیریتی و چالش‌های تازه

امروز بعد از دو سال و نیم، مدیر واحدمون تغییر کرد و یکی از همکارای قدیمی مدیر مستقیم ما شد. قبلاً مستقیم کار نکردم باهاشون، پس هنوز نمی‌دونم سبک کارش چطوره… ولی شنیدم که تیم قبلی زیاد راضی نبودن.😐 این یعنی یکم استرس دارم، ولی همزمان حس کنجکاوی هم هست: ببینم چطور کار می‌کنه، چه توقعاتی داره، و چطور با تیم ارتباط برقرار می‌کنه.😇 برای من شرایط کمی حساس‌تره، چون حجم قابل توجهی از کارهای بخش روی دوشم هست. اگر قرار باشه همه چیز درست و به موقع پیش بره، همکاری، اعتماد و همراهی مدیر خیلی مهمه. یه مدیر منطقی و انعطاف‌پذیر می‌تونه مسیر کارها رو هموار کنه، ولی کم‌توجهی یا بی‌اعتمادی می‌تون...
25 آبان 1404

یک روز پرمشغله از زندگی، با طعم خستگی و عشق

زندگی یه مادر شاغل با دو دختر دانش‌آموز، پر از هیاهو، کارهای کوچک و بزرگ و لحظه‌های شیرین و خستگی‌های دوست‌داشتنیه. هر روز مثل یه مسیر پرپیچ و خم می‌گذره، از صبح زود تا آخر شب، بین کلاس‌ها، خریدها، آشپزخونه و اداره، و تو هر لحظه یک ذره عشق و انرژی پیدا می‌کنم که روزم رو می‌سازه. این متن، روایت یک روز واقعی منه؛ روزی پر از کار، خستگی، و البته لبخندهای بی‌قیمت دخترانم😘😘. 💛برای ستاره های قلبم دختران زیبارویم، آیلا و فاطمه 💛 صبح زود، مثل همیشه ساعت پنج و نیم با صدای آلارم گوشیم، بیدار شدم. بعد از نماز، رفتم سراغ آشپزخونه.برای صبحانه آیلا گلی و فاطمه نازنینم ناگت مرغ سرخ کردم و نود...
21 آبان 1404

یادداشتی از تلخ‌ترین روز کاری من

🖤حکمی برای همکاری که دیگر در میان ما نیست🖤 امروز دلم سنگین بود... یکی از سخت‌ترین و تلخ ترین روزهای کاری‌ام، روزی که باید حکمی را صادر می‌کردم برای همکاری که دیگر بین ما نبود... دکتر محمدی، مردی آرام، شریف و مسئولیت‌پذیر، بی‌هیاهو رفت و جای خالی‌اش هنوز در دل همه‌مان حس می‌شود. به‌واسطه‌ی مسئولیت شغلی‌ام، مجبور شدم حکم استخدامی همکار عزیزی را صادر کنم که چند روز پیش دار فانی را وداع گفت... حکمی که امروز آماده کردم، مهر تأیید بر پرونده‌ی انسانی بود که دیگر لبخندش را نمی‌بینیم و صدایش را نمیشنویم...  حکمی که در شرایط عادی می‌توانست آغاز مسیری تازه...
18 آبان 1404