فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 18 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 21 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

تغییر مدیریتی و چالش‌های تازه

امروز بعد از دو سال و نیم، مدیر واحدمون تغییر کرد و یکی از همکارای قدیمی مدیر مستقیم ما شد. قبلاً مستقیم کار نکردم باهاشون، پس هنوز نمی‌دونم سبک کارش چطوره… ولی شنیدم که تیم قبلی زیاد راضی نبودن.😐 این یعنی یکم استرس دارم، ولی همزمان حس کنجکاوی هم هست: ببینم چطور کار می‌کنه، چه توقعاتی داره، و چطور با تیم ارتباط برقرار می‌کنه.😇 برای من شرایط کمی حساس‌تره، چون حجم قابل توجهی از کارهای بخش روی دوشم هست. اگر قرار باشه همه چیز درست و به موقع پیش بره، همکاری، اعتماد و همراهی مدیر خیلی مهمه. یه مدیر منطقی و انعطاف‌پذیر می‌تونه مسیر کارها رو هموار کنه، ولی کم‌توجهی یا بی‌اعتمادی می‌تون...
25 آبان 1404

یک روز پرمشغله از زندگی، با طعم خستگی و عشق

زندگی یه مادر شاغل با دو دختر دانش‌آموز، پر از هیاهو، کارهای کوچک و بزرگ و لحظه‌های شیرین و خستگی‌های دوست‌داشتنیه. هر روز مثل یه مسیر پرپیچ و خم می‌گذره، از صبح زود تا آخر شب، بین کلاس‌ها، خریدها، آشپزخونه و اداره، و تو هر لحظه یک ذره عشق و انرژی پیدا می‌کنم که روزم رو می‌سازه. این متن، روایت یک روز واقعی منه؛ روزی پر از کار، خستگی، و البته لبخندهای بی‌قیمت دخترانم😘😘. 💛برای ستاره های قلبم دختران زیبارویم، آیلا و فاطمه 💛 صبح زود، مثل همیشه ساعت پنج و نیم با صدای آلارم گوشیم، بیدار شدم. بعد از نماز، رفتم سراغ آشپزخونه.برای صبحانه آیلا گلی و فاطمه نازنینم ناگت مرغ سرخ کردم و نود...
21 آبان 1404

یادداشتی از تلخ‌ترین روز کاری من

🖤حکمی برای همکاری که دیگر در میان ما نیست🖤 امروز دلم سنگین بود... یکی از سخت‌ترین و تلخ ترین روزهای کاری‌ام، روزی که باید حکمی را صادر می‌کردم برای همکاری که دیگر بین ما نبود... دکتر محمدی، مردی آرام، شریف و مسئولیت‌پذیر، بی‌هیاهو رفت و جای خالی‌اش هنوز در دل همه‌مان حس می‌شود. به‌واسطه‌ی مسئولیت شغلی‌ام، مجبور شدم حکم استخدامی همکار عزیزی را صادر کنم که چند روز پیش دار فانی را وداع گفت... حکمی که امروز آماده کردم، مهر تأیید بر پرونده‌ی انسانی بود که دیگر لبخندش را نمی‌بینیم و صدایش را نمیشنویم...  حکمی که در شرایط عادی می‌توانست آغاز مسیری تازه...
18 آبان 1404

چراغی که خاموش شد...

از شمار دو چشم یک تن کم***********وز شمار خرد هزاران بیش متاسفانه دیروز یکی از بهترین همکارانم آقای دکتر محمدی، نخبه علمی کشور و فارغ التحصیل دانشگاه شهید بهشتی؛ انسانی والا، خوش اخلاق، صمیمی و بی‌ریا، به علت ایست تنفسی و سکته قلبی ناشی از عوارض کرونا به ناگهان از میان ما رفتند.🖤 یاد دانش و مهربانی ایشان همیشه در قلب ما زنده خواهد ماند. این فقدان بزرگ نه تنها همکاران و خانواده محترم ایشان، بلکه دو دختر خردسالش را نیز در اندوه و داغی جانکاه فرو برده است.   🖤حال و هوای امروز سازمان🖤 با نهایت تأسف و تأثر، این فقدان عظیم را به خانواده محترم ایشان، همکاران گرامی و جامعه علمی کشور تسلیت عرض می&...
14 آبان 1404
1