فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 18 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 21 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

یک روز پرمشغله از زندگی، با طعم خستگی و عشق

1404/8/21 12:11
نویسنده : مامان پری
132 بازدید
اشتراک گذاری

زندگی یه مادر شاغل با دو دختر دانش‌آموز، پر از هیاهو، کارهای کوچک و بزرگ و لحظه‌های شیرین و خستگی‌های دوست‌داشتنیه. هر روز مثل یه مسیر پرپیچ و خم می‌گذره، از صبح زود تا آخر شب، بین کلاس‌ها، خریدها، آشپزخونه و اداره، و تو هر لحظه یک ذره عشق و انرژی پیدا می‌کنم که روزم رو می‌سازه. این متن، روایت یک روز واقعی منه؛ روزی پر از کار، خستگی، و البته لبخندهای بی‌قیمت دخترانم😘😘.

💛برای ستاره های قلبم دختران زیبارویم، آیلا و فاطمه 💛

صبح زود، مثل همیشه ساعت پنج و نیم با صدای آلارم گوشیم، بیدار شدم. بعد از نماز، رفتم سراغ آشپزخونه.برای صبحانه آیلا گلی و فاطمه نازنینم ناگت مرغ سرخ کردم و نودل درستیدم😋، برای خودم و بابایی هم سیب‌زمینی و تخم مرغ آب‌پز گذاشتم تا انرژی لازم برای شروع روز داشته باشیم. ناهار از دیروز برنج و مرغ مونده بود، پس خیالم راحت‌تر بود. به رسم هر روز، یه جوشونده درست کردم. یه روز کاکوتی، یه روز آویشن، چای کوهی، عناب، مرزن‌جوش، به‌لیمو، پرسیاوشان و چهار تخم و... این کار تبدیل شده به یه عادت دل‌نشین و هر روز یه ترکیب جدید که تا عید و گرم شدن هوا ادامه داره. می‌ریزمش تو چهار تا استکان و می‌ذارم خنک بشه. میان‌وعده و لقمه مدرسه‌تون رو آماده کردم، قمقمه‌هاتونم پر آب کردم، میز صبحونه رو چیدم و بعد بیدارتون کردم. بعد از صرف صبحانه چهار نفری زدیم بیرون شما رفتین مدرسه، و من هم اداره. صبح جلسه داشتیم با رئیس و بعدشم تنظیم گزارش‌ها و کارهای ریز و درشت دیگه.
ساعت 1:20 ظهر رفتم دنبال فاطمه جانم، خدا رو شکر مدرسه‌اش روبه‌روی اداره‌ست. بردمت خونه و خودم برگشتم سر کار تا ساعت سه. ساعت سه با بابایی برگشتیم خونه. قابلمه‌ی غذا رو گذاشتم روی گاز تا گرم بشه، خودم یه لحظه نشستم روی مبل فقط برای چند لحظه آرامش. از شدت خستگی چشم‌هام خودش بسته شد و نفهمیدم کی خوابم برده بود، حتی صدای قل‌قل قابلمه و بوی غذا که کل خونه را برداشته بود هم بیدارم نکرد. وقتی بیدار شدم، بابایی سفره رو چیده بود. ناهار خوردیم و سریع جمع کردیم که بریم دنبال کارها.

اول فاطمه گلم را بردیم دکتر، چشم‌پزشک گفت باید عینک بزنی، گفت شماره‌ چشمات ۷۵ صدمه... راستش دلم لرزید ولی به روی خودم نیوردم. رفتیم عینک‌سازی، فریم مورد علاقه‌ات رو انتخاب کردی، سفارش دادیم، شد حدود پنج میلیون. بعدش رفتیم دنبال ثبت‌نام کلاس تقویتی فیزیک و ریاضی، به چند تا موسسه که میشناختیم سر زدیم ولی یا ظرفیت پر بود یا ساعت‌ها با کلاس زبانت تداخل داشت. فاطمه جان ساعت شش کلاس زبان داشت، پس بیخیال گشتن شدیم و بردیمت موسسه زبان. تو رفتی کلاس و ما رفتیم تره‌بار، میوه و تره بار و نون خریدیم، ماست شیرین و کشک هم برای شما دخترای گلم گرفتیم. یادم افتاد گوشتمون تموم شده، رفتیم قصابی و بعد هم سوپری. وقتی برگشتیم برای تحویل عینک، آماده بود؛ تحویل گرفتیم و هم‌زمان کلاس زبان فاطمه هم تموم شده بود. اومدیم دنبالت و با هم برگشتیم خونه. بابا ما را دم در پیاده کرد و خودش رفت اداره. ساعت نزدیک هشت شب بود. سریع یه سوپ گذاشتم، خریدها رو جابه‌جا کردم و بالاخره نشستم تا نفسی تازه کنم. ساعت نه و نیم سوپ آماده شد، کشیدم و باهم نوش جان کردیم؛ مزه‌اش انگار طعم بهشت بود! 🤗🌿 ظرف‌ها رو گذاشتم توی سینک تا آخر شب توی ماشین ظرف‌شویی بچینم.

برای ناهار فردا، بعد از نظرخواهی از شما فرشته های نازم، قرار شد آبگوشت درست کنم؛ چون گوشت تازه داشتیم، خیلی خوشحال شدم و استقبال کردم. حبوبات رو خیس کردم و کنار گذاشتم، گوشت پاک‌شده و خورد شده رو شستم و توی یخچال گذاشتم تا صبح با زودپز یه آبگوشت خوشمزه و دلچسب بپزم.

بعدش چای دم کردم، نشستم پای تلویزیون و سریال آنام، یه لحظه استراحت با یک فنجان چای تازه دم که بعد از یه روز طولانی، حس آرامش واقعی بهم داد. 📺 ساعت حدود یازده بود که بابایی اومد، شام خورد و بعدش من ظرف‌ها رو توی ماشین ظرف‌شویی چیدم. یه دستی هم به آشپزخونه زدم تا قلب خونه مرتب بشه. به گل دخترام شب بخیر گفتم و رفتم بخوابم، در حالی که همزمان تو ذهنم تمام برنامه‌ها و کارهای فردا رو مرور می‌کردم… انگار از خستگی بی‌هوش می‌شدم، اما همین روزهای پرکار هم بخشی از زندگی پرعشق و واقعی منه؛ به روز شلوغ و پرکارم فکر کردم. به دویدن‌ها، خستگی‌ها، خریدها و لبخندهای آخر شب دخترام😘😘. با خودم گفتم با همه‌ی سختی‌هاش، همین روزهای ساده و پرمشغله، قشنگ‌ترین فصل زندگی منه. وقتی خونه‌م پر از گرما، صدای بچه‌ها و عشق خانواده‌ست، و همه‌چیز با همون عشق و تلاش روزمره شکل گرفته ❤️👌

فرشته های زندگیم، روزهای من همین‌طوری می‌گذره...پر از دویدن، خستگی، کار و عشق. خستگی‌هاش شیرینه، چون آخرش نگاه شما دو تا هست، لبخندتون، صدای خنده‌هاتون، و همین برام کافیه... 

خدایا، عزیزانم را در پناه خودت حفظ کن و سایه‌شون رو از سرم نگیر. آمین! ❤️🙏

پسندها (12)

نظرات (10)

مامان جونیمامان جونی
23 آبان 04 20:54
خدا قوت و خسته نباشید 💐
مامان پری
پاسخ
💐
مامانیمامانی
25 آبان 04 13:11
عالی و پر  انرژی
مامان پری
پاسخ
ممنونم
مامانیمامانی
26 آبان 04 11:04
🌻
مامان آیلینمامان آیلین
26 آبان 04 11:10
خدا توان مضاعف بده بهتون
من همه پستها را لایک کردم😘
مامان پری
پاسخ
💐
خاله ریزه
28 آبان 04 12:05
خدا قوت عزیزدلم.
مامان پری
پاسخ
ممنون گلم😘
مامان و بابامامان و بابا
5 آذر 04 14:02
😘
مامان منتظرمامان منتظر
5 آذر 04 14:06
خسته نباشید
مامان پری
پاسخ
ممنونم
مامان جونیمامان جونی
5 آذر 04 14:10
خسته نباشید و خدا قوت
مامان پری
پاسخ
ممنونم عزیزم
مامان جونیمامان جونی
10 آذر 04 14:32
خدا قوت
مامان پری
پاسخ
ممنون💐
هلیاهلیا
15 آذر 04 14:41
خسته نباشید 💐