فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 19 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 22 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

«الا بذکر الله تطمئن القلوب»

بارداری، تجربه‌ای نو و هیجان‌انگیز در زندگی هر زن است.
از لحظه‌ای که از وجود موجودی نازنین و معصوم درون خود آگاه می‌شویم و به اصطلاح مادر می‌شویم، تا زمانی که پاره‌تن‌مان را برای اولین بار در آغوش می‌گیریم و حس لطیف مادر شدن را با تمام وجود احساس می‌کنیم… چه خوب است اگر یادگاری از این روزهای قشنگ انتظار، امید و هیجان داشته باشیم!

با این مقدمه باید بگم که در بعدازظهر ششمین روز مهرماه، ماه مهربانی و پاکی، سال 1388، برابر با 9 شوال 1430، ساعت 2:45، صدای گریه شادی آفرین و شیرین دختر عزیزم، فاطمه، بیمارستان لولاگر واقع در خیابان خوش تهران را پر از مهر و زیبایی کرد. از خدای بزرگ سپاسگزارم که ما را لایق داشتن چنین هدیه‌ای زیبا و پر مهر دانست. به شکرانه تولد او، نام فاطمه، زیباترین و مقدسترین نام دنیا را برایش انتخاب کردیم.

از بدو تولد دخترم، کانون گرم زندگی دو نفره من و همسرم غرق در شادی و سرور شد. ما این وبلاگ را برای ثبت خاطرات شیرین و ماندگار عزیز دردانه‌مان راه‌اندازی کردیم، تا وقتی بزرگ شد، هدیه‌ای برای او بوده و خودش ادامه‌دهنده این خاطرات زیبا باشد.

خدایا، به جان فاطمه‌ات، در همه حال نگهدار فاطمه ما باش! آمین.

و پس از پنج سال، در تاریخ 18 اردیبهشت 1393، ساعت 12:25 ظهر، رحمت خدا دوباره به خانه ما جاری شد. خواهر فاطمه، آیلا کوچولوی نازم با شور و شوقی بی‌نهایت و وصف ناشدنی، در بیمارستان کوثر شیراز به دنیا آمد و شادی ما را چندین برابر کرد. خدایا هزاران بار شکرت! 💖
 

😍به وقت ۱۸ اردیبهشت و تولد آیلا طلام😍

چه لطیف است حس آغازی دوباره در ماه اردیبهشت همیشه بهشت تولدت مبارک دختر اردیبهشتی من😘 بهار، فقط یک فصل نیست پروانه خوشبختی، ارمغان یک عاشقانه است عشقی که از قلب بهار آغاز می شود آری اینجا بهار است صدای قدم های اردیبهشت عاشق ...
19 ارديبهشت 1405

۱۴۰۵...

و تمام شد  رمضانی که برای خودش دهه محرم داشت😭 عاشورا داشت شام غریبان داشت قریب 20 شب احیا داشت راهپیمایی اربعین داشت هزاران شهید داشت شوق و غم همزمان داشت غرور و حماسه و ترس داشت دور دور ماشینی هدفمند داشت!  و یک شوک بزرگ فراموش نشدنی!!  داغی به بلندای سی و چند سال امامت بر یک امت!  امتی ک امسال باید دو عید را جشن میگیرفت ولی😔 عزای دوچندان میگیرد😭 عزای نشنیدن صدای گرم پدرانه اش در نوای آشنای یا مقلب القلوب و الابصار...  و عزای قامت نبستن به امامت حضرتش در نماز عید فطر و همهمه ی الهم اهل الکبریاء و العظمه... خدایا دل ما خیلی کوچکتر از این غم ها بود چگونه زن...
1 فروردين 1405

باز هم...

یه ساعتی میشه که فضای سازمان ملتهب شده و همه نگران و ناراحت  همه جا بحث خبر حمله اسراییل به ایران هست و غم و دلهره تو صوت و صورت اکثر همکاران پیدا😔 خدا به همه رحم کنه انشاالله 👏 امروز اگر آسمان می‌غرّد و صدای انفجار، دل‌ها را می‌لرزاند، بدانیم که ایران فقط خاک نیست؛ ایران ایمانِ مردمی است که در سخت‌ترین روزها قامت خم نکرده‌اند. تجاوز، هر نامی که داشته باشد، تجاوز است؛ و دفاع، نه انتخاب که حقِ مسلمِ هر ملت آزاده است. ما مردمی هستیم که تاریخ‌مان گواه ایستادگی در برابر طوفان‌هاست. این سرزمین، از هجوم‌ها گذشته و مانده است؛ زیرا ریشه در دل مردمی دارد که غیرت را با عقل، و شجاعت را ...
9 اسفند 1404

کادوی تولد خاله

چون خیلی فاصله افتاد بین پست مربوط به تولد خاله صفو جان عکس کادوی خودمون تو یه پست دیگه آوردم...انشاالله که مبارکش باشه😍 باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود😊 این کادوی آیلا جان به خاله: حوله دستی مسافرتی چون خاله ماموریت کاری زیاد میره😅 و یه تاپ کادوی فاطمه جان ست لباس راحتی کادوی خودم یا شال مجلسی و یه شلوار گرم کادوهای خاله را گذاشتیم داخل این ساک و تحویلش دادیم🙂 یه سری هدیه ام برای بقیه گرفتیم همون روز😍 هدیه فاطمه به خاله صدیق که ست همین تاپ را برای خودشم گرفت😇 هدیه آیلین و حلما گلی😘😍 برای یاسین جان😘 هدیه محمد باقر عزیزم😘 اینم برای آنا مرجان😍 این...
4 اسفند 1404

سایه آشوب، نور رمضان؛ ایران خانه ای که باید آرام بماند...

امروز دوم اسفند و سومین روز ماه رمضان است… ما روزه‌ ایم. لب‌ها تشنه‌ اند، اما دل‌ها بیشتر از همیشه به آرامش محتاج‏ند. رمضان آمده با نورش، با دعوتش به صبر، به مهربانی، به فروبردن خشم‌ها… اما هنوز سایه‌ی آن روزهای پر التهاب از روی شهرها کاملاً کنار نرفته است. یک ماه و نیم از اتفاقات اخیر گذشته؛ از روزهایی که اعتراض‌ ها به اغتشاش کشیده شد، خیابانها ناآرام شدند، دلها لرزید، و حس ناامنی مثل ابری سنگین روی شهرها نشست. خسارتها، داغها، اشکها…چه از مردم عادی، چه از مدافعان امنیت— همه زخمی شدند، و این زخم‌ها با گذشت چند ه...
2 اسفند 1404

به بهانه روز پدر، یه سفر یهویی و کلی حال خوب

جمعه صبح با یه تصمیم کاملاً یهویی راه افتادیم سمت شیراز. البته زندگی ما کلاً پر از این تصمیم‌های ناگهانیه، مخصوصاً با مشغله‌های کاری بابا که هر وقت یه فرصت کوچولو پیدا می‌شه، باید سریع دل رو به جاده زد. این بار هم به بهانه دیدن آقا هوشنگ و چون عمه فریبا، عمه زیبا و عمو مهدی اومده بودن و از اون مهم‌تر، چون شنبه روز پدر بود، گفتیم بریم یه سر بزنیم. صبح زود حرکت کردیم. هوا واقعاً سرد بود، کل مسیر پر از برف، جاده هم یخ‌زده و لغزنده. مجبور بودیم آروم و با احتیاط رانندگی کنیم و همین باعث شد مسیرمون طولانی‌تر از همیشه بشه. از اونجایی که برنامه نداشتیم بریم شیراز، چه برسه به اینکه هماهنگ باشه؛ وقتی رسیدیم دم در خونه آق...
14 دی 1404

سفر با همکاران خانم اداره به گناوه: بازارگردی، خرید و کلی خنده

هفته پیش یه سفر بانوانه با همکارانمون داشتیم که واقعاً خاطره‌انگیز بود! چهارشنبه قبل از ظهر حدود ساعت 11:45 حرکت کردیم سمت گناوه و دم دمای غروب رسیدیم به مقصد. برگشت هم پنجشنبه شب بود و جمعه ساعت ۲:۳۰ بامداد رسیدیم خونه. همکارا بچه‌هاشون را با خودشون آورده بودن و البته چند تا از همکاران خانم مجرد هم همراهی‌مون می‌کردن. فاطمه جان که کلا عاشق خریده، حتی قبل رفتن می گفت: «مامان من حاضرم کتاب دستم بگیرم و تو بازار بخونم، ولی این سفر رو هم بریم!» آیلا هم از مدرسه دو ساعت زودتر اجازه گرفت و با هیجان آماده شد. سفرمون در واقع از مصوبات جلسه هفته زن بود که خانمها پیشنهاد دادن اداره یه اردوی تفریحی برا...
9 دی 1404

😍یلدای 1404؛ ساده، صمیمی و پر از شکر گزاری😍

یلدای امسال هم از راه رسید؛ بی‌سر و صدا، بی‌ تکلف و شبیه خیلی از شب‌ های این روزهامون. بابایی طبق معمول سر برنامه بود و نتونست کنارمون باشه. زن‌دایی هم بخاطر کار و اینکه شهر دیگه‌ای بود، نتونست بیاد. ما موندیم و خونه ای که قرار بود گرم بشه به بودن همدیگه. دایی حاجی و بچه‌ها اومدن خونه مون و جمعمون با همون حضورهای ساده گرم شد. دور هم نشستیم، بی‌ تشریفات و بی‌ ادعا. میوه و آجیل به اندازه، خنده‌ها از دل، حرف‌ ها خودمونی. بچه‌ ها با شور و هیجان خودشون فضا رو شلوغ و زنده کرده بودن و ما بزرگ‌ ترها غرق گپ و خاطره شدیم. نه فال حافظی با تشریفات خاص داشتیم و نه برنامه...
7 دی 1404

سورپرایز تولد خاله صفو جان

دیروز جمعه ۲۸ آذر بود و تولد خاله صفو جان. دو شب قبلش عمو حمزه زنگ زد و گفت: «یه برنامه تولد برای خاله می‌خوام تو سینما وی‌آی‌پی الماس سمت معالی‌آباد تدارک ببینم، اگه تونستین بیاین. بخاطر شرایط جوی و کارتون نمی‌تونم اصرار کنم، ولی اگه بیاین خوشحال می‌شیم.» گفت گنجایش سینما ۳۲ نفره و سانس اختصاصی هم رزرو کرده، فقط برای خودمون! خاله صفو هم ماموریت بندر بود و هیچ خبری نداشت. عمو تأکید کرد که «صفو یه وقت نفهمه، نمی‌خوام اصلاً بدونه، کاملاً سورپرایز باشه.» منم گفتم: «باشه؛ اتفاقاً این هفته برنامه داشتیم بیایم شیراز، حالا ببینم چی می‌شه.» عمو هم گفت ناهار رو هماهن...
29 آذر 1404