سفر با همکاران خانم اداره به گناوه: بازارگردی، خرید و کلی خنده
هفته پیش یه سفر بانوانه با همکارانمون داشتیم که واقعاً خاطرهانگیز بود! چهارشنبه قبل از ظهر حدود ساعت 11:45 حرکت کردیم سمت گناوه و دم دمای غروب رسیدیم به مقصد. برگشت هم پنجشنبه شب بود و جمعه ساعت ۲:۳۰ بامداد رسیدیم خونه. همکارا بچههاشون را با خودشون آورده بودن و البته چند تا از همکاران خانم مجرد هم همراهیمون میکردن. فاطمه جان که کلا عاشق خریده، حتی قبل رفتن می گفت: «مامان من حاضرم کتاب دستم بگیرم و تو بازار بخونم، ولی این سفر رو هم بریم!» آیلا هم از مدرسه دو ساعت زودتر اجازه گرفت و با هیجان آماده شد.
سفرمون در واقع از مصوبات جلسه هفته زن بود که خانمها پیشنهاد دادن اداره یه اردوی تفریحی برای خانمها تدارک ببینه که رئیس و مدیر اداری و مالی موافقت کردند.
برای اقامت، چون تعدادمون زیاد بود؛ دو تا مهمانسرا از دو جای مختلف گرفته بودن. البته یه ناهماهنگی کوچیک برای مهمانسرای دوم پیش اومد و خودمون چون قرار شد همراه چند نفر از مجردها بریم اون یکی مهمانسرا یه کمی اذیت شدیم و با پیگیری شبانه رییس بالاخره از جای دیگه اسکان گرفتن برامون، و همین جابجایی تبدیل شد به یه خاطره خندهدار که تا مدتها تعریفش میکنیم.
از اونجایی که هوا بر خلاف انتظار خیلی سرد و سوزناک بود؛ تصمیم گرفتیم به جای ساحل و کنار دریا رفتن، بازار گردی کنیم. فصل امتحانات بچهها بود، برای همین بازار نسبتاً خلوت و رفت و آمد خیلی راحت تر بود، فاصله محل اقامت تا بازار هم فقط ۴۰۰ متر بود.
حالا هیجان اصلی: خرید! 😄
فاطمه شلوار جین، خوراکی های خوشمزه و چند تا چیز فانتزی و گوگولی گرفت برای خودش، آیلا هم یه تراول ماگ استنلی انتخاب کرد و چند تیکه لباس و گیره سر و خوراکی هم برداشت. خودم هم نسکافه و پودر قهوه استارباکس گرفتم، چند تیکه لباس و وسایل فانتزی و یه ست لگن استیل آشپزخونه هم انتخاب کردم با چند تکه ظرف سرامیکی خوشگل و آخر سر هم یه قواره پارچه چادری مجلسی خوشمل و ناز...برای بابایی هم یه ست قهوه خوری خوشگل به انتخاب دخترا گرفتیم که به سبک ما “سوغاتی کامل” شد!
توی بازار که قدم میزدیم، بچهها هیجان داشتن و ما هم وسط شلوغی و صفها کلی میخندیدیم. آیلا هی میگفت: «مامان اینو بردارم؟» و فاطمه با ذوق وسیله ها را نگاه می کرد و هر چیز کوچیک فانتزی رو میخواست! 😅
خلاصه این سفر کوتاه اما پر انرژی، پر از خنده، خرید و خاطرات شیرین شد. ناهماهنگی مهمانسراها، صفهای خرید و هیجان بچهها باعث شد هر لحظهاش یه داستان جالب بشه. همین قدم زدن کنار همکاران و بچهها، خنده و شادی و خاطرات کوچک، میتونه کلی انرژی و حس خوب به روزها اضافه کنه. 😍 اینقدر سرگرم بودیم که حتی فراموش کردم عکسی بگیرم در طول اردو😅
تنها دو تا عکس الکی موقع رفتن از تو اتوبوس گرفتم که برای یادبودی می فرستم










سفر با همکاران خانم اداره به گناوه: بازارگردی، خرید و کلی خنده 



