فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 22 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 25 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

«با عشق پختم 💛 ماهی چنگو با عطر کره و لیمو 😋دفترچه‌ی دستپخت من»

 به پیشنهاد خاله صفو جان تصمیم گرفتم هر موقع تونستم از آشپزی هام و دستورات آشپزیم اینجا بنویسم تا بمونه به یادگار و میراثی ابدی بشه از عشق و عطر خونه 😇 خب بریم که به امید خدا شروع کنیم😋😍 من یه خانم شاغلم با دو تا دختر قشنگ که از بچگی عاشق آشپزی بودم. آشپزی برای من هیچ‌وقت فقط یه کار روزمره یا راهی برای رفع گرسنگی نبوده. هر بار که دست به کار می‌شم، حس می‌کنم دارم یه تکه عشق، آرامش و یادِ خونه رو تو غذا می‌ذارم. حتی با تمام شلوغی‌ها و مشغله‌های کاری، همیشه برام مهم بوده که غذاهایم طعم صمیمیت بده، نه فقط ادویه. شاید راز خاصی در کار نباشه — فقط چاشنی عشقه که هیچ ادویه‌ای جاشو نمی...
12 آبان 1404

روزمرگی

سلام بر همگی چهارشنبه هفته قبلی زهرا جان نوبت دکتر داشت دایی حاجی زنگ زد که اگه کاری دارین یا میخواین بیاین جا داریم و این شد که من مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم خونه. تند تند آماده شدیم و ساعت 3 با دایی اینا راه افتادیم سمت شیراز. رادین عمه بغل من نشست و شماها هم تا مقصد یه ریز حرف زدین و تعریف کردین...نزدیک شیراز زنگ زدم به گوشی آقا و آنا و خاله صدیق هیچکدوم جواب ندادن...زنگ زدم خاله صفو. انگار بهش الهام شده باشه فوری گفت مستقیم بیاین خونه.🙂 گفتم باشه داریم میایم منو حاجی با بچه ها😂. بعد خاله صدیق خودش زنگ زد و گفت با بابا اینا اومدیم سمت خان زنیان گردش و شب برمیگردیم. گفتم ما اومدیم خونه صفو جون دیگه و حاجی باید زهرا گلی ببره دکتر...
11 آبان 1404

هفته ای گذشت

چهارشنبه شب هفته قبل یعنی 30 مهر ماه، بعد از مدت ها دعوت بودیم به یه عروسی...عروسی آقا هادی نوه دایی آقا جون و آنا که تو کازرون بود. و از اون جایی که خیلی وقت بود مراسم عقد و عروسی نرفته بودیم گفتیم هر جوری هست بخاطر بچه ها هم که شده باید بریم😍 عروسی خیلی جالبی بود و حسابی خوش گذشت...یه عروسی کاملا ایرانی اسلامی که خبری از بزن و بکوب معمول و رقص و ...نبود ولی تا دلت بخواد جالب بود و شاد با برنامه های متنوع...راستش اولین بار بود یه عروسی با این سبک رفتیم و در نوع خودش خیلی جالب بود و اتفاقا کلی هم خوش گذشت به همه...با خودم گفتم چقدر خوب کاش همه عروسی ها و مراسمات همینقدر شاد بودن و بدور از گناه😇 خواننده خانم داشت که با گروهش از تهران ...
6 آبان 1404

سلام...

سلام بر همگی بالاخره بعد از یک سال و اندی ما برگشتیم. امیدوارم که حضورمون پر رنگ و مستدام بمونه مثل قبل😇 راستش اینقدر فاصله افتاده و غیبت ما طولانی شده که به قول معروف رشته کلام از دستم در رفته...تو این مدت کلی اتفاقات تلخ و شیرین افتاده، کلی تغییرات داشتیم که انشاالله هر چی یادم مونده باشه و حافظه یاری کنه می نویسم به مرور😇 الان فاطمه گلم کلاس دهم تجربی هست و دخملی برا خودش خانمی شده دیگه.. آیلا طلام هم کلاس ششم. فاطمه را بعد کلی تحقیق و بالا پایین کردن گذاشتم دبیرستان رضوی و آیلا هم همون شایستگان موند که هر دو مدرسه غیرانتفاعی هستن و بهترین اتخاب برای ما بودن با توجه به شرایط کاری و مسافت و آدرس خونه  و محل کار و ال...
29 مهر 1404

عمل مامان

مامان مجدد عمل شد اینبار  کلیه چپش بعد از عمل کلیه راست مامان انتظار داشتیم با طی کردن دوران نقاهت حالش رو به بهبودی بره. خدا را شکر بهبودی نسبی هم حاصل شده بود ولی بعد چند روز باز حال مامان بد شد و دردها شروع شدن. تقریبا مثل دفعه قبل البته تب و لرز به اون شکل نبود و بالاخره بعد از پروسه طولانی و تحمل درد زیاد و کلی پیگیری و دکتر و آزمایش و سونو و سی تی مجدد تشخیص نهایی این شد که توده ای به اندازه ۲.۵ تا ۳ سانت بالای کلیه چپ هست و تنها راهش جراحی و برداشتن توده است اونم به صورت اورژانسی و فوری.. خاله صفو مثل دفعه قبل کلی پیگیری و دوندگی کرد و کارهای قبل عمل آنا انجام دادن تا اینکه تونست نوبت عمل بگیره و آنا پریروز بستری شد و شب را من...
28 خرداد 1403

1403/02/31

بماند به یادگار از 31 اردیبهشت 1403 همزمان با ولادت حضرت امام رضا (ع) حال و هوای امروز اداره مامان عکسها را همین الان گرفتم (ساعت 12:10 ظهر) پ.ن. بابا از دیروز بعد از ظهر که زنگ زدن و با عجله رفت سرکار هنوز نیومده خونه و تماس که گرفتم آماده باش بودن و تا صبح بیدار بودن تو سازمان ...
31 ارديبهشت 1403

پایان سال تحصیلی 1402-1403 و کلاس چهارم آیلا گلم

امروز آیلای عزیزم آخرین امتحانش که ریاضی بود را داد و به خیر و خوشی کلاس چهارم رو تموم کرد. امیدوارم دختر گلم تو همه مراحل زندگی موفق و سلامت باشه. بعد از تموم شدن امتحانش ساعت 9:30 با گوشی معلم مهربونش خانم پرهیزگار عزیز زنگ زد که مامان بیا دنبالم امتحانم تموم شد. منم زود رفتم و اوردمش اداره 😍 (البته امتحان شفاهی قرآن هم داشتن امروز) این دو تا عکس جلو ورودی راهرو گرفتم یعنی روبرو کلاستون و آیلا تمایلی به گرفتن عکس در جاهای مختلف مدرسه نداشت درنتیجه بیخیال عکس شدیم و اومدیم اداره.... تو راه یه سر به مغازه کنار اداره زدیم و آیلا یکم خوراکی برا خودش گرفت.😘 نیمساعتی پیشم بود تا بابا اومد دنبالش😇 ...
29 ارديبهشت 1403

عید نوروز 1403

خب تقریبا دو ماهی از سال میگذره و من تازه بعد از این همه تأخیر اومدم راجب عید بنویسم.😉 چه کنیم دیگه هزار جور گرفتاری و مشغله بود و فرصت نشد. تازه کلی خاطره و مطلب مونده از سالهای قبل که به مرور می نویسم انشاالله... سال تحویل امسال دو تا مهمون عزیز داشتیم. علی جان و محمدباقر نازنیم که هفته آخر اسفند با دایی محسن که رفته بود به آنا سر بزنه اومدن خونمون و تا روز عید پیشمون بودن و یکم عید قبل از ظهر باهم رفتیم شیراز. البته روزایی که اداره بودم میرفتن پیش ترلان جان و ظهر با تعطیل شدن من باز می اومدن و گله داشتن بابت این موضوع که حوصلمون سر میره خونه دایی و همبازی نداریم ولی چاره ای نبود و نمیشد چهارتا بچه را تنها بذاریم خونه....
26 ارديبهشت 1403

جشن تولد آیلا گلیم

😘بماند به یادگار از سه شنبه شب مورخ 1403/02/18 همزمان با دهمین سالگرد تولد دختر بهاری ما آیلا خانوم😘 18 اردیبهشت یه جشن تولد خانوادگی و ساده گرفتیم برا آیلا جونم تا به امید خدا جشن تولد اصلی و باب میلش را تو فرصت مناسب شیراز بگیریم... البته از اونجایی که بنده مامان اکتیو و زبر و زرنگی هستم اون فرصت مناسب معلوم نیست کی باشه😅 عشق منی تو😘 😍😘عزیزای دلم😘😍 کادوی فاطمه جان به آیلا😘 کادوی مامان (دخترم جدیداً کلی اقتصادی شده و خودش پیشنهاد داد دلار و یورو کادو بدم بهش و البته که تاکید داشتن صد دلار خیلی کمه😂😘) کادوی بابا جون (از اونجایی که آیلا علاقه وافری به لواز...
24 ارديبهشت 1403