روزمرگی
سلام بر همگی
چهارشنبه هفته قبلی زهرا جان نوبت دکتر داشت دایی حاجی زنگ زد که اگه کاری دارین یا میخواین بیاین جا داریم و این شد که من مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم خونه. تند تند آماده شدیم و ساعت 3 با دایی اینا راه افتادیم سمت شیراز. رادین عمه بغل من نشست و شماها هم تا مقصد یه ریز حرف زدین و تعریف کردین...نزدیک شیراز زنگ زدم به گوشی آقا و آنا و خاله صدیق هیچکدوم جواب ندادن...زنگ زدم خاله صفو. انگار بهش الهام شده باشه فوری گفت مستقیم بیاین خونه.🙂 گفتم باشه داریم میایم منو حاجی با بچه ها😂. بعد خاله صدیق خودش زنگ زد و گفت با بابا اینا اومدیم سمت خان زنیان گردش و شب برمیگردیم. گفتم ما اومدیم خونه صفو جون دیگه و حاجی باید زهرا گلی ببره دکتر که نزدیک نمازی هست و نزدیک خونه خاله و همینجاییم فعلا. غروب بود رسیدیم خونه خاله و دایی رفت دکتر با زهرا و عمو هم رفت خونه آقا جون اینا دنبال زندایی که قرار بود با دایی مهدی از کازرون بیاد و خاله هم شام خوشمزه اش بار گذاشت و با هم همراه فاطمه جان گفتیم یه سر بریم بیرون دور بزنیم ...راستش من سرویس قابلمه استیل کرکماز میخواستم بخرم که حرفش شد خاله گفت اتفاقا نمایندگیش همین سر چهار راه هست حال داری تا بریم ببینیم. این شد که زدیم بیرون ولی اون سرویس که مد نظرم بود را نداشت و فروشنده گفت 6-7 ماهه که دیگه وارد نمیشه😐 خلاصه یه دوری همون مغازه های اطراف زدیم و طبق معمول فاطمه جان یه پلیور و شلوار خرید و برای آیلا هم یه بافت گرفتم و خودم هم دو تا مقنعه برای اداره خریدم و برگشتیم خونه...تا همه تازه رسیده بودن خونه و آنا جان هم همراه عمو و زن دایی اومده بود. بعد شام دایی اینا و آنا رفتن والفجر و خودمون موندیم خونه خاله چون هم ماشین جا نداشت دیگه و هم من به پیشنهاد خاله نوبت گرفتم برای فردا صبح پیش دوست خاله برای فیشیال صورت. این شد که فرداش ساعت 11 صبح همراه فرشته هام آماده شدیم رفتیم خونه مهرنوش دوست خاله و خاله هم چون جلسه اولم بود به اصرار من همراهمون اومد..(صبح خاله یه سر رفت سرکارش و برگشت). تا ساعت 2 هم اونجا بودیم و کارم طول کشید که تجربه خوبی بود و اگه تنبلی نکنم میخوام ادامه بدم انشاالله 😊
ظهر و شب پنجشنبه خونه خاله موندیم و بعد شام همراه خاله اینا دو تا اسنپ گرفتیم رفتیم خونه آقا جان. (چون خاله چند وقته که هر دو ماشینشون فروختن نمیدونم چرا😉)... از همونجا من همراه خاله صدیق که خونه آقا بود یه سر رفتم خونه آقا هوشنگ که عمو بزرگ و زن عمو و نازلی هم اونجا بودن. البته بچه ها نیومدن و از اونجایی که جمعشون جمع بود حسابی، گفتن میخوایم همینجا بمونیم و بازی کنیم 😇 آخر شب هم همراه عمو مجتبی رفتیم خونه شون و جمعه ناهار هم مهمان خاله جان بودیم به صرف میگو پلو خوشمزه خاله پز😋 و بعد ناهار رفتیم خونه آقا و عصر هم برگشتیم خونه مون که دم غروب با خستگی و له رسیدیم. این مدت بابا طبق معمول کلا اداره بوده و خدا را شکر حداقل یه بهانه ای شد من گل دخترا را ببرم یه دوری بزنن و حال و هواشون عوض شه😍
دیشب هم از ساعت 6 تا 9، آیلا جان به مناسبت هفته جهانی فضا از طرف مدرسه و با همکاری بخش نجوم دانشگاه، کارگاه آموزشی رصد آسمان را داشتن به همراه آشنایی با انواع تلسکوپ، جذابیت زندگی در فضا و رصد علمی آسمان با تلسکوپ که حسابی بهش خوش گذشته بود و وقتی اومد با ذوق میگفت مامان فضا خیلی فراتر از تصورم بود😘 و از چیزی که فکر میکردم بزرگتر و قشنگتر بود و زحل را دیدم و کلی ستاره و ماه و .... 😍
این هم از احوالات این هفته ما با جزئیات کامل و صرفا بخاطر خاله تارا جان ما که اون ور دنیا داره وبلاگ را میخونه و حسابی دلمون براش تنگ شده😘😘😍 ان شاالله که خیلی زود دیدارها تازه بشه👏🙏








روزمرگی 










