فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 18 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 21 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

سورپرایز تولد خاله صفو جان

1404/9/29 23:53
نویسنده : مامان پری
142 بازدید
اشتراک گذاری

دیروز جمعه ۲۸ آذر بود و تولد خاله صفو جان. دو شب قبلش عمو حمزه زنگ زد و گفت:
«یه برنامه تولد برای خاله می‌خوام تو سینما وی‌آی‌پی الماس سمت معالی‌آباد تدارک ببینم، اگه تونستین بیاین. بخاطر شرایط جوی و کارتون نمی‌تونم اصرار کنم، ولی اگه بیاین خوشحال می‌شیم.»

گفت گنجایش سینما ۳۲ نفره و سانس اختصاصی هم رزرو کرده، فقط برای خودمون!
خاله صفو هم ماموریت بندر بود و هیچ خبری نداشت. عمو تأکید کرد که «صفو یه وقت نفهمه، نمی‌خوام اصلاً بدونه، کاملاً سورپرایز باشه.»

منم گفتم: «باشه؛ اتفاقاً این هفته برنامه داشتیم بیایم شیراز، حالا ببینم چی می‌شه.»
عمو هم گفت ناهار رو هماهنگ کردم، دیگه فکر ناهار و هیچ چیز دیگه نباشید. خلاصه همه چیز آماده بود.

پنجشنبه عصر رفتیم شیراز و تو راه، آنا افلا زنگ زد و گفت شام درست کردم، بیاین اینجا… ما هم رفتیم خونه آقا هوشنگ. عمو مجتبی و خانواده‌ش هم اونجا بودن. شام خوشمزه خوردیم و بعدش با عمو مجتبی رفتیم خونه آقا جانم، که خاله صفو و همراهاش هم اونجا بودن.
با علی جان کلی برنامه‌های فردا رو اوکی کردیم و عمو حمزه هم یواشکی یادآوری کرد که صبح قبل از ساعت ده باید سینما باشیم و لوکیشن فرستاد و گفت: «صفو رو به یه بهونه‌ای میارم.»

برای خواب رفتیم خونه عمو محتبی و صبح بعد از صرف صبحانه همه‌مون آماده شدیم. فاطمه جانم بخاطر تولد خاله، همون کت و شلواری که تازه خریده بود رو پوشید و ما هم لباس‌هامون رو تن کردیم و راهی شدیم سمت مجتمع تجاری و تفریحی نگین. علی جون و آقا صبح زود رفته بودن سمت سنارخان تا کیک و وسایل تولد که سفارش داده بودن رو بگیرن.
سینما طبقه هشتم بود و ما هم با کیک، بادکنک و کلی وسیله دم آسانسور منتظر بودیم. یه دفعه از دور خاله و یاشار رو دیدیم که داشتن از راهرو روبروی ما رد میشدن. علی جان با کلی هیجان فوری زنگ زد به باباش که: «ما پشت سرتون هستیم، زود مامان رو ببر اونور که یه دفعه برمی‌گرده ما رو می ببنه.»

چقدر اونجا خندیدیم و مسخره‌بازی در آوردیم! خلاصه رفتیم سینما و چند دقیقه بعد خاله و عمو رسیدن. عمو، خاله رو به بهونه اینکه روز تولدشه آورده بود بیرون خرید و بعدش هم گفته بود بریم سینما. حسابی هم هوای شیراز بارونی و سرد بود. بارون و برف باهم میزد.
وقتی خاله ما رو تو سینما دید، حسابی جا خورد و گفت: «اااا شما هم اینجایید؟!» بعد به من گفت تو از قبل هماهنگ بودی لباس آوردی و ...گفتم بله که😍 بعد خوش و بش کردیم، تبریک گفتیم و نشستیم.

توی جشن، جای خاله ته تغاری جان، دایی حاجی و دایی محسن سبز بود و نتونستن حضور پیدا کنن، ولی دلشان با ما بود و این حس باعث شد سورپرایز ما کامل‌تر و احساسی‌تر بشه.

جای خاله جان تو این عکس خالی بود واقعا😍

برنامه اول با کلیپی شروع شد که از عکس‌ها و فیلم‌های خاله و خانواده‌ش درست کرده بودن. بعدش مجری گل آورد و تبریک گفت و گفت: «یه سورپرایز دیگه هم داریم، اجازه هست؟»
خاله هم تشکر کرد و گفت: «بله، حتماً بفرمایید.»

یه دفعه گروه موسیقی وارد شدن و با آهنگ تولد برنامه رو ادامه دادن. چند آهنگ شاد دیگه هم برای خاله خوندن و بعد کیک آوردن، شمع روشن شد، بادکنک‌ها و سبدهای تزیینی… و کلی برنامه شاد دیگه.


بعدش پخش فیلم بود؛ چند تا پیشنهاد دادن و در نهایت به انتخاب همه فیلم «کفایت مذاکرات» پخش شد که خیلی خنده‌دار و طنز بود.

یکی یاشار جان را بگیره😘

تنقلات و آب میوه آوردن و حسابی به بچه‌ها و ما خوش گذشت. کلی عکس و فیلم گرفتیم و برای ناهار هم چلوکباب و مخلفات سفارش داده بودن که بخاطر شرایط جوی و سرمایه شدید و البته عجله ما قرار بر این شد تحویل بگیریم غذا را و ببریم خونه و خلاصه رفتیم خونه همه با هم ناهار را نوش جان کردیم.گ که بسی خوشمزه بود.😋 بعد ناهار، کیک خوردیم، چای و قهوه نوشیدیم و کادوهای خاله رو هم همونجا دادیم.

چون هوا خیلی سرد و بارونی و حتی برفی بود، ما سریع حرکت کردیم سمت خونه البته با غرغرهای فرشته هام و اعتراض زیادشون ولی چاره ای نبود دیگه... مسیر برگشت خیلی طول کشید؛ ترافیک وحشتناک خروجی شیراز و بعد هم جاده لغزنده و برفی باعث شد مسیر چهار ساعت و نیم طول بکشه. خدا رو شکر بالاخره رسیدیم خونه.

هنوز شیرینی تولد خاله تو یاد ما هست و هر وقت یاد اون روز پر از خنده، شادی و سورپرایز می‌افتم کلی دلمون غنج میره. دست خاله و همه عزیزان درد نکنه و خدا رو شکر که نعمت داشتن خواهر عزیزم رو دارم. 💖

خاله صفو جانم، آرزو دارم همه روزهای زندگیت پر از شادی و آرامش باشه، همه خواسته‌ها و آرزوهای قشنگت یکی‌یکی برآورده بشه و همیشه دل‌ت شاد و لب‌هات خندان باشه. امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشی، در کنار خانواده و عزیزانت لحظاتی پر از عشق و خوشبختی بسازی و هیچ وقت غم و ناراحتی به قلب مهربونت راه پیدا نکنه. 💛
 عکسها را بعد اضافه می‌کنم تو اون یکی گوشیمه (یه سری از عکسها اضافه شد.)😍

پسندها (7)

نظرات (7)

خاله ریزه
1 دی 04 12:33
حتی منم سوپرایز شدم و چقدرررر یادآوری دلنشینی بود وسط سختیهای مهاجرت که خدا چقدر حواسش بهمون هست و نعمتی به خوبی و قشنگی خواهرهای مهربون و صفو جون که تولدش بود داده بهم. کاش همیشه حواسمون به به هدیه های خدا باشه. 
الهی شکر
مامان پری
پاسخ
قربونت عزیزم...جای شما سبز بود واقعا...و ای ول به آقا جون که تو اون همه شلوغی با تماس تصویری تو را هم اورد تو جمع گرممون😇
مامان جونیمامان جونی
8 دی 04 16:47
مبارک باشه
مامان پری
پاسخ
مرسی
هلیاهلیا
9 دی 04 11:59
مبارک باشه
مامان پری
پاسخ
ممنونم
مامانیمامانی
9 دی 04 12:00
عالی 😍چه سورپرایز خوبی
مامان پری
پاسخ
ممنونم
مامان منتظرمامان منتظر
9 دی 04 12:02
مبارک
مامان آیلینمامان آیلین
9 دی 04 12:07
مبارک باشه خاله جان😍
مامان پری
پاسخ
ممنون
مامانمامان
14 دی 04 12:11
👌