فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 25 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

پارت دوم....

به اداره زنگ زدم و توضیح دادم که دیشب دخترم بیمارستان بوده و واقعاً نمی‌تونم امروز بیام. فاطمه هم اصرار داشت که کنارش بمونم. بابایی رفته بود اداره و من موندم خونه. طبق دستور نانایی براش یه جوشونده‌ی گیاهی همراه با نبات داغ درست کردم. یه کم هم «کبلمه» — همون پودر ترکیبی چندتا داروی گیاهی و نبات که برای معده درد و سنگینی معده خوبه — دادم بخوره. کم‌کم حالش بهتر شد و خوابش برد. منم کنارش دراز کشیدم که یکم چشم هام رو گرم کنم که گوشیم زنگ خورد… مدیر جدید بود. گفت: «ممکنه بتونی یکی دو ساعت بیای اداره؟ یه سری گزارش فوری لازم دارم، اطلاعات از سامانه می‌خوام و یه نامه فوری از بازرسی ...
3 آذر 1404

و باز هم مریضی، دکتر و بیمارستان…

نمی‌دونم چرا هر وقت فکر می‌کنم همه‌چیز داره روی روال می‌افته، یه دفعه زندگی یه پیچ جدید می‌ذاره جلوی پاهام.😐 چهارشنبه مرخصی گرفته بودم تا به یه سری از کارهای عقب‌افتاده برسم. پنجشنبه و جمعه هم که تعطیل بودیم. گفتم خوبه، این سه روز رو یه کم به خودم و بچه‌ها برسم، سر و سامونی بدم به کارها. آخر برج بود و حقوق تازه ریخته شده بود؛ به رسم همیشه یک سر رفتیم مرکز خرید تا فرشته‌هام اگه چیزی می‌خوان، دلشون نمونه. اتفاقاً کلی هم خرید کردن؛ هم برای خودشون، هم یه چندتا چیز کوچولو که چشمشون گرفته بود. من و بابایی هم بعد مدت‌ها فرصت کردیم یه خرید مختصر داشته باشیم. شب هم رفتیم پاتوق همیشگی‌...
1 آذر 1404

آش اسفناجِ خوشمزه برای روزای سرماخوردگی

آش اسفناج از اون غذاهاییه که وقتی روی گاز قل‌ قل می‌کنه، بوی خونه و خاطره بلند میشه… از اون طعم‌هایی که آدم رو می‌بره به روزهای قدیم، به آش‌های ساده و مقوی که با کمترین مواد و بیشترین عشق پخته میشدن. این آش از همون‌هاست: ساده، سالم، لوکسِ محلی… و پر از عطر سبزی‌ های دلبر😋. بعضی وقتا آدم هرچی هم غذاهای سخت و سنگین بلد باشه، بازم یه آش داغ و خوش‌ عطر بیشتر از همه می‌ چسبه. مخصوصاً این موقع سال که سرماخوردگی و آنفولانزا افتاده به جون همه. راستش دو سه روز میشه که فاطمه گلم سرما خورده و هی بی‌حال بود و بی اشتها… گفتم یه چیز درست کنم هم گرمش کنه، هم ...
28 آبان 1404

تغییر مدیریتی و چالش‌های تازه

امروز بعد از دو سال و نیم، مدیر واحدمون تغییر کرد و یکی از همکارای قدیمی مدیر مستقیم ما شد. قبلاً مستقیم کار نکردم باهاشون، پس هنوز نمی‌دونم سبک کارش چطوره… ولی شنیدم که تیم قبلی زیاد راضی نبودن.😐 این یعنی یکم استرس دارم، ولی همزمان حس کنجکاوی هم هست: ببینم چطور کار می‌کنه، چه توقعاتی داره، و چطور با تیم ارتباط برقرار می‌کنه.😇 برای من شرایط کمی حساس‌تره، چون حجم قابل توجهی از کارهای بخش روی دوشم هست. اگر قرار باشه همه چیز درست و به موقع پیش بره، همکاری، اعتماد و همراهی مدیر خیلی مهمه. یه مدیر منطقی و انعطاف‌پذیر می‌تونه مسیر کارها رو هموار کنه، ولی کم‌توجهی یا بی‌اعتمادی می‌تون...
25 آبان 1404

آش دوغ محلی

🌿گاهی دلت فقط یه غذای گرم و آرام می‌خواد، با بوی دوغ و نعنا داغ و پیاز طلایی که خونه رو پر می‌کنه از حس زندگی. آش دوغ همون غذای ساده‌ست که با صبر و عشق درست میشه، همون عشقی که به قول معرف «ادویه‌ی اصلی هر غذاست». آش دوغ سنتی با سبزی‌های کوهی خشک، برنج نیم‌دانه و دوغ محلی، یه غذای سالم، مقوی و خوش‌عطره 🌿 (من بخاطر کمبود وقت معمولا همون برنج محلی چمپا استفاده میکنم که نیم دانه نیست و فقط زمان پختش یکم بیشتر میشه). ادویه‌ها و پیاز داغ در آخر اضافه میشن تا عطرشون تازه و دلنشین باشه و نعناع داغ در آخر طعم نهایی را تکمیل میکنه 💛 اگه دوغ شیرین بود یا دوست داشتین آشتون ترش ...
25 آبان 1404

یک روز پرمشغله از زندگی، با طعم خستگی و عشق

زندگی یه مادر شاغل با دو دختر دانش‌آموز، پر از هیاهو، کارهای کوچک و بزرگ و لحظه‌های شیرین و خستگی‌های دوست‌داشتنیه. هر روز مثل یه مسیر پرپیچ و خم می‌گذره، از صبح زود تا آخر شب، بین کلاس‌ها، خریدها، آشپزخونه و اداره، و تو هر لحظه یک ذره عشق و انرژی پیدا می‌کنم که روزم رو می‌سازه. این متن، روایت یک روز واقعی منه؛ روزی پر از کار، خستگی، و البته لبخندهای بی‌قیمت دخترانم😘😘. 💛برای ستاره های قلبم دختران زیبارویم، آیلا و فاطمه 💛 صبح زود، مثل همیشه ساعت پنج و نیم با صدای آلارم گوشیم، بیدار شدم. بعد از نماز، رفتم سراغ آشپزخونه.برای صبحانه آیلا گلی و فاطمه نازنینم ناگت مرغ سرخ کردم و نود...
21 آبان 1404

ترکیب طلایی ادویه‌ها؛ طعم عشق و تجربه

به‌نظرم هر غذایی یه امضا داره، یه عطر خاص که فقط مال همون دست‌پخت و حالِ اون روز آدمه. رازش هم بیشتر وقتا توی ادویه‌ست؛ اون پودر خوش‌عطر و کوچیکی که طعم خونه و زندگی می‌ده به هر لقمه. منم یه ادویه مخصوص خودم دارم، ترکیبی از تجربه، عشق و عطرهای قدیمی که باهاش خیلی از غذاهام مزه‌ی خاص خودشونو می‌گیرن. پس قبل از ادامه‌ی دستورها، بذار اول راز این ادویه‌ی جادویی رو باهاتون قسمت کنم 🌸 و صد البته که ادویه‌ی اصلی هر غذا عشقه.😍 🌟 ادویه مخصوص من (اسمش هر چی میخوای بذار ادویه مخصوص کاری / دوا گرم ...) این ترکیب فوق‌العاده خوش‌عطر و طعمه و مزه‌ی بینظیری به غذ...
20 آبان 1404