روزمرگی
سلام بر همگی چهارشنبه هفته قبلی زهرا جان نوبت دکتر داشت دایی حاجی زنگ زد که اگه کاری دارین یا میخواین بیاین جا داریم و این شد که من مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم خونه. تند تند آماده شدیم و ساعت 3 با دایی اینا راه افتادیم سمت شیراز. رادین عمه بغل من نشست و شماها هم تا مقصد یه ریز حرف زدین و تعریف کردین...نزدیک شیراز زنگ زدم به گوشی آقا و آنا و خاله صدیق هیچکدوم جواب ندادن...زنگ زدم خاله صفو. انگار بهش الهام شده باشه فوری گفت مستقیم بیاین خونه.🙂 گفتم باشه داریم میایم منو حاجی با بچه ها😂. بعد خاله صدیق خودش زنگ زد و گفت با بابا اینا اومدیم سمت خان زنیان گردش و شب برمیگردیم. گفتم ما اومدیم خونه صفو جون دیگه و حاجی باید زهرا گلی ببره دکتر...












