و باز هم مریضی، دکتر و بیمارستان…
نمیدونم چرا هر وقت فکر میکنم همهچیز داره روی روال میافته، یه دفعه زندگی یه پیچ جدید میذاره جلوی پاهام.😐
چهارشنبه مرخصی گرفته بودم تا به یه سری از کارهای عقبافتاده برسم. پنجشنبه و جمعه هم که تعطیل بودیم. گفتم خوبه، این سه روز رو یه کم به خودم و بچهها برسم، سر و سامونی بدم به کارها.
آخر برج بود و حقوق تازه ریخته شده بود؛ به رسم همیشه یک سر رفتیم مرکز خرید تا فرشتههام اگه چیزی میخوان، دلشون نمونه.
اتفاقاً کلی هم خرید کردن؛ هم برای خودشون، هم یه چندتا چیز کوچولو که چشمشون گرفته بود.
من و بابایی هم بعد مدتها فرصت کردیم یه خرید مختصر داشته باشیم. شب هم رفتیم پاتوق همیشگی مون برای شام؛ به پیشنهاد دخترها کوبیده، چنجه و جوجه گرفتیم. همه چیز عالی بود.
فاطمه جانم شنبه امتحان فیزیک داشت و تا جایی که میتونست وقت گذاشت و خوند.
ولی خب… استرس امتحان همیشه باهاشه. گاهی انقدر اضطراب میگیره که نمیتونه تمرکز کنه. هرچقدر هم باهاش حرف میزنم، راهکار میدم، آرومش می کنم…باز هم فایده نداره و دلشوره دست از سرش بر نمی داره.
جمعه شب بعد از مرتب کردن کارها و برنامهریزی برای شنبه خوابیدیم. تازه چشمام گرم شده بود که با گریهی فاطمه از خواب پریدم. گفت: «مامان، حالم بده، پهلوم درد میکنه…»
پا شدم براش آب آوردم. میگفت معدهام میسوزه. قرص معدهای که دکتر داده بود دادم بخوره، کمی حرف زدم، کیسه آب گرم گذاشتم، پماد زدم و دور نافش ماساژ دادم… اما هیچ کدوم جواب نداد.
گفت: مامان، بابا رو صدا کن.
بابایی رو بیدار کردم و گفتم فاطمه دوباره معدهاش قفل کرده. هراسان اومد بالا سرش و چند کار طب سنتی که بلد بود انجام داد، ولی باز هم فایده نداشت. فاطمه همچنان گریه میکرد و التماس میکرد: مامان… دعا کن خوب شم…
گفتم: عزیزم من از همون اول برات امن یجیب میخوندم، باشه، بازم میخونم.
وقتی دیدیم هیچ چیزی جواب نمیده، سریع لباس پوشیدیم و راهی بیمارستان شدیم. در همین فاصله، بابایی آرام آیلا رو بیدار کرد و گفت: آیلا جون، فاطمه حالش خوب نیست، ما داریم میریم بیمارستان… نگران نشو.
ساعت نزدیک چهار صبح رسیدیم اورژانس بیمارستان شهدا. سریع پذیرش شد و دکتر معاینه کرد. گفت: احتمالا معدهاش عصبی شده یا توده تحریکپذیر… شاید هم یه شن ریز تو کلیه باشه... آزمایش اورژانسی نوشت و بابایی هم رفت مرکز شهر داروها رو بگیره، چون داروخانه بیمارستان تعطیل بود.
دو ساعت طول کشید تا جواب آزمایش آماده بشه. فاطمه همچنان درد شدید داشت و من فقط کنارش ایستاده بودم و دست به دعا
بابایی با داروها رسید و پرستار بعد از سه بار تلاش موفق شد رگ رو از مچ دست فاطمه بگیره و سرم وصل کنه. به هر سختی بود دارو تزریق شد و به تجویز دکتر وسط سرم یک دوز مسکن دیگه هم زدند چون همچنان درد داشت فاطمه 😔
جواب آزمایش اومد و دکتر گفت پلاکت خونش بالاست ولی جای نگرانی نیست، عفونت هم نداره و مشکل خطرناکی نیست. همین یه جمله کمی آرومم کرد.
ساعت هفت صبح مرخص شدیم. اما وقتی از بیمارستان زدیم بیرون، هوا انقدر سرد بود که انگار تیکه های یخ به صورتمون می خورد. با اینکه پالتو تنم بود، باز هم وحشتناک سرد بود که به عمرم تجربه نکرده بودم. خستگی شب با بی خوابی هم قاطی شده بود و پاهام بی اختیار می لرزید. با این حال، دستم را محکم تر دور شونههای فاطمه حلقه کردم تا حتی یه ذره از این سرما به جونش نشینه. به خونه که رسیدیم، فاطمه کمی آرومتر شد. سریع رفتم سراغ قولی که شب قبل به آیلا داده بودم. براش پنکیک درست کردم، میانوعدهها و خوراکیهای مدرسهش رو آماده کردم و کمکش کردم حاضر بشه. بابایی رسوندش مدرسه و من موندم کنار فاطمه… که هنوز درد داشت، اما حداقل کمی خیالمون راحتتر شده بود.
تازه یادم افتاد که چهارشنبه مرخصی بودم و امروز اگه نمیرفتم اداره، کارتابلم پر از کار عقبافتاده و چند کار فوری بود. تازه این وسط مدیر جدید کمتر از یک هفته است شروع به کار کرده و من هنوز شناختی ازش ندارم، مخصوصاً در مورد مرخصی، تأخیر یا سختگیریها. همین فکر دوباره استرسم رو زیاد کرد.
اما چه میشه کرد؟ زندگی یک مادر شاغل همین است؛ همیشه باید بین خانه و کار تعادل پیدا کنی، حتی وقتی از خستگی چشمهات میسوزد و دلت برای بچهها پر میکشد.
ادامه دارد...








و باز هم مریضی، دکتر و بیمارستان… 











