فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 19 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 22 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

پارت دوم....

1404/9/3 20:13
نویسنده : مامان پری
170 بازدید
اشتراک گذاری

به اداره زنگ زدم و توضیح دادم که دیشب دخترم بیمارستان بوده و واقعاً نمی‌تونم امروز بیام. فاطمه هم اصرار داشت که کنارش بمونم. بابایی رفته بود اداره و من موندم خونه.

طبق دستور نانایی براش یه جوشونده‌ی گیاهی همراه با نبات داغ درست کردم. یه کم هم «کبلمه» — همون پودر ترکیبی چندتا داروی گیاهی و نبات که برای معده درد و سنگینی معده خوبه — دادم بخوره. کم‌کم حالش بهتر شد و خوابش برد.

منم کنارش دراز کشیدم که یکم چشم هام رو گرم کنم که گوشیم زنگ خورد…
مدیر جدید بود. گفت: «ممکنه بتونی یکی دو ساعت بیای اداره؟ یه سری گزارش فوری لازم دارم، اطلاعات از سامانه می‌خوام و یه نامه فوری از بازرسی اومده که شما در جریانی و باید امروز جواب بدیم.»

راستش لحظه‌ای خشکم زد. هنوز کمتر از یه هفته‌ است که سرکار اومده و من هم هنوز شناختی از سبک مدیریتش ندارم. دخترم هم تازه از بیمارستان اومده بود و خوابیده بود کنارم. اما چاره نبود…

گفتم: «باشه، اجازه بدید با همسرم هماهنگ کنم بیاد خونه تا من برسم اداره.»

زنگ زدم بابا گفت: «تو برو اداره، من میام پیشش.» تو همین فاصله به مدرسه فاطمه زنگ زدم و گفتم امروز نمی‌تونه بیاد. معاون و مدیر هر دو گفتن:

«اشکالی نداره، استراحت کنه. فقط اگه حالش اجازه می‌ده ساعت دوازده بیاد سر جلسه امتحان فیزیک که غیبت نخوره.»

راستش معلم فیزیکش خیلی سخت‌گیر و بداخلاقه و همین خودش باعث استرسای عجیب‌وغریب فاطمه‌ست. از طرفی فاطمه هم نگران بود که اگر امتحان رو نده، «لج کنه» و نمره مستمرش رو کم کنه. گفتم: «باشه مامان، اگر حالت بهتر بود میبرمت.» به فاطمه گفتم: «می‌تونی یه کم بمونی تا بابا بیاد؟ من سریع برم اداره کارام رو ردیف کنم.»

گفت: «باشه.» خدا رو شکر دردش کمتر شده بود و خوابش می‌اومد. گوشی رو گذاشتم کنار دستش، آب و خوردنی هم گذاشتم بالاسرش. سریع حاضر شدم و رفتم اداره.

ساعت ده و بیست دقیقه رسیدم. گزارش‌ها رو آماده کردم و اطلاعاتی که لازم داشتن تحویل دادم. بعد زنگ زدم خونه؛ بابا همون موقع رسیده بود، فاطمه هم هنوز خواب بود و حالش بهتر. گفتم: «مامان کم‌کم آماده شو، میام دنبالت ببریمت مدرسه.»

ساعت دوازده بابا اومد دنبالم و با هم رفتیم مدرسه. تا رسیدیم دیدم خدا رو شکر حال فاطمه خیلی بهتر شده و خودش راحت راه می‌ره، فقط رنگش پریده بود. کاملاً مشخص بود نمی‌خواست جلو بقیه کم بیاره یا کسی بفهمه حالش بده. یه بار دیگه همه‌چی رو برای معاون توضیح دادم، سفارش‌های لازم رو کردم و فاطمه رو فرستادم داخل که امتحان بده.

بابا هم من رو رسوند اداره و خودش رفت دنبال آیلا که تعطیل شده بود. تو این یک ساعت و نیم امتحان هم چند بار زنگ زدم مدرسه. گفتن: «نگران نباشید، حالش خوبه و داره امتحان می‌ده.»
 

بعد از امتحان، بابا رفته بود دنبالش و آورده بودش خونه، چون من کارام اداره طول کشیده بود.

تا ساعت دو و نیم اداره بودم و وقتی رسیدم خونه تازه یادم افتاد: «ای وای! ناهار نداریم…»

برنجی که دیشب خیس کرده بودم هم همون جور مونده بود روی کابینت. سریع آستین بالا زدم، یه استانبولی دم انداختم، ظرف‌ها رو مرتب کردم، یه کم هم به فاطمه رسیدگی کردم. بعد از این همه دوندگی، عصر یه دو ساعتی بیهوش خوابیدم… واقعاً بیهوش!

و این هم از یک روز مادرانه؛ پر از دویدن، نگرانی، دعا، کار، امتحان، بیمارستان، اداره و هزار کار ریز و درشت.

خدا را شکر فاطمه جانم الان خیلی بهتره. همین برای من دنیا می ارزه 

و اما حرف آخر من… برای دخترانم

فاطمه جانم، آیلا گلم…

اگر روزی این نوشته‌ها را خواندید، بدانید مادر بودن همیشه ساده نیست؛ پر از دل نگرانی‌های پنهان، دویدن های بی صدا و خستگی‌ هایی است که هیچ‌کس نمی‌فهمد.

اما به خدا قسم…

هیچ نقشی در زندگی‌ام به اندازهٔ مادرِ شما بودن، شیرین، ارزشمند و پر از عشق نیست.

هر چه می‌دوم، هرچه می‌سازم، هرچه تلاش می‌کنم… برای آرامش شماست.

و همین که لبخند بزنید، حالتان خوب باشد و در زندگی تان بدرخشید…برای من کافی ست و بیشتر از کافی.

با تمام وجود: مامان❤️

پسندها (11)

نظرات (9)

مامان جونیمامان جونی
3 آذر 04 20:23
خدا قوت🙏
مامان پری
پاسخ
😍
مامانیمامانی
5 آذر 04 13:59
💐
مامان و بابامامان و بابا
5 آذر 04 14:01
😘
مامان منتظرمامان منتظر
5 آذر 04 14:06
سلامت باشین همیشه
مامان پری
پاسخ
💐
مامان آیلینمامان آیلین
10 آذر 04 14:16
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد😘
مامان پری
پاسخ
فدات عزیزم😘
مامان جونیمامان جونی
10 آذر 04 14:31
سلامت باشین و شاد همیشه
مامان پری
پاسخ
مرسی
خاله ریزه
12 آذر 04 2:34
الهی شکر همه چی بهتره 

حرف آخرت اشک من رو در اورد. یاد مادر عزیز خودم افتادم که چقدررررر همیشه مسیولیت سنگین داشت و ماهایی که به حکم بچه بودن نیازها و توقع&zwnjهایی داشتیم که اگر براورده نمیشد، خشمگین یا ناراحت میشدیم بدون اینکه درک کنیم مادرمون تو چه شرایط سختیه.

خدایا همه خواهرام و مادرمو زیر سایه خودت حفظ کن ❤️❤️🌱
مامان پری
پاسخ
عزیزم😘 خدا پشت و پناهت مهیشه و همه جا💐😇
مامانیمامانی
12 آذر 04 10:34
بلا به دور 
مامان و بابامامان و بابا
15 آذر 04 14:32
سلامت باشین همیشه