پارت دوم....
به اداره زنگ زدم و توضیح دادم که دیشب دخترم بیمارستان بوده و واقعاً نمیتونم امروز بیام. فاطمه هم اصرار داشت که کنارش بمونم. بابایی رفته بود اداره و من موندم خونه.
طبق دستور نانایی براش یه جوشوندهی گیاهی همراه با نبات داغ درست کردم. یه کم هم «کبلمه» — همون پودر ترکیبی چندتا داروی گیاهی و نبات که برای معده درد و سنگینی معده خوبه — دادم بخوره. کمکم حالش بهتر شد و خوابش برد.
منم کنارش دراز کشیدم که یکم چشم هام رو گرم کنم که گوشیم زنگ خورد…
مدیر جدید بود. گفت: «ممکنه بتونی یکی دو ساعت بیای اداره؟ یه سری گزارش فوری لازم دارم، اطلاعات از سامانه میخوام و یه نامه فوری از بازرسی اومده که شما در جریانی و باید امروز جواب بدیم.»
راستش لحظهای خشکم زد. هنوز کمتر از یه هفته است که سرکار اومده و من هم هنوز شناختی از سبک مدیریتش ندارم. دخترم هم تازه از بیمارستان اومده بود و خوابیده بود کنارم. اما چاره نبود…
گفتم: «باشه، اجازه بدید با همسرم هماهنگ کنم بیاد خونه تا من برسم اداره.»
زنگ زدم بابا گفت: «تو برو اداره، من میام پیشش.» تو همین فاصله به مدرسه فاطمه زنگ زدم و گفتم امروز نمیتونه بیاد. معاون و مدیر هر دو گفتن:
«اشکالی نداره، استراحت کنه. فقط اگه حالش اجازه میده ساعت دوازده بیاد سر جلسه امتحان فیزیک که غیبت نخوره.»
راستش معلم فیزیکش خیلی سختگیر و بداخلاقه و همین خودش باعث استرسای عجیبوغریب فاطمهست. از طرفی فاطمه هم نگران بود که اگر امتحان رو نده، «لج کنه» و نمره مستمرش رو کم کنه. گفتم: «باشه مامان، اگر حالت بهتر بود میبرمت.» به فاطمه گفتم: «میتونی یه کم بمونی تا بابا بیاد؟ من سریع برم اداره کارام رو ردیف کنم.»
گفت: «باشه.» خدا رو شکر دردش کمتر شده بود و خوابش میاومد. گوشی رو گذاشتم کنار دستش، آب و خوردنی هم گذاشتم بالاسرش. سریع حاضر شدم و رفتم اداره.
ساعت ده و بیست دقیقه رسیدم. گزارشها رو آماده کردم و اطلاعاتی که لازم داشتن تحویل دادم. بعد زنگ زدم خونه؛ بابا همون موقع رسیده بود، فاطمه هم هنوز خواب بود و حالش بهتر. گفتم: «مامان کمکم آماده شو، میام دنبالت ببریمت مدرسه.»
ساعت دوازده بابا اومد دنبالم و با هم رفتیم مدرسه. تا رسیدیم دیدم خدا رو شکر حال فاطمه خیلی بهتر شده و خودش راحت راه میره، فقط رنگش پریده بود. کاملاً مشخص بود نمیخواست جلو بقیه کم بیاره یا کسی بفهمه حالش بده. یه بار دیگه همهچی رو برای معاون توضیح دادم، سفارشهای لازم رو کردم و فاطمه رو فرستادم داخل که امتحان بده.
بابا هم من رو رسوند اداره و خودش رفت دنبال آیلا که تعطیل شده بود. تو این یک ساعت و نیم امتحان هم چند بار زنگ زدم مدرسه. گفتن: «نگران نباشید، حالش خوبه و داره امتحان میده.»
بعد از امتحان، بابا رفته بود دنبالش و آورده بودش خونه، چون من کارام اداره طول کشیده بود.
تا ساعت دو و نیم اداره بودم و وقتی رسیدم خونه تازه یادم افتاد: «ای وای! ناهار نداریم…»
برنجی که دیشب خیس کرده بودم هم همون جور مونده بود روی کابینت. سریع آستین بالا زدم، یه استانبولی دم انداختم، ظرفها رو مرتب کردم، یه کم هم به فاطمه رسیدگی کردم. بعد از این همه دوندگی، عصر یه دو ساعتی بیهوش خوابیدم… واقعاً بیهوش!
و این هم از یک روز مادرانه؛ پر از دویدن، نگرانی، دعا، کار، امتحان، بیمارستان، اداره و هزار کار ریز و درشت.
خدا را شکر فاطمه جانم الان خیلی بهتره. همین برای من دنیا می ارزه
و اما حرف آخر من… برای دخترانم
فاطمه جانم، آیلا گلم…
اگر روزی این نوشتهها را خواندید، بدانید مادر بودن همیشه ساده نیست؛ پر از دل نگرانیهای پنهان، دویدن های بی صدا و خستگی هایی است که هیچکس نمیفهمد.
اما به خدا قسم…
هیچ نقشی در زندگیام به اندازهٔ مادرِ شما بودن، شیرین، ارزشمند و پر از عشق نیست.
هر چه میدوم، هرچه میسازم، هرچه تلاش میکنم… برای آرامش شماست.
و همین که لبخند بزنید، حالتان خوب باشد و در زندگی تان بدرخشید…برای من کافی ست و بیشتر از کافی.
با تمام وجود: مامان❤️








پارت دوم.... 









