فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 18 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 21 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

😍سفر چندروزه‌مون به شیراز و زیارت شاهچراغ بعد از چند سال😍

1404/9/10 11:19
نویسنده : مامان پری
206 بازدید
اشتراک گذاری

آخر هفته تصمیم گرفتیم بریم شیراز؛ هم دیدن خانواده، هم یه زیارت خیلی‌ وقت‌ نرفته. چهارشنبه ساعت 6 عصر راه افتادیم و ساعت 8 و نیم رسیدیم خونه‌ی عمو مجتبی. حلما گلی از ذوق دیدن ما جیغ می‌کشید و بغل‌ بغل می‌رفت.

فرداش آقا هوشنگ گفته بود ناهار بریم خونشون. عمه فریبا اینا هم بودن، ولی خاله صدیقه و عمه رویا کلاس ضمن‌خدمت داشتن تا ظهر. رفتیم اونجا و شوهرِ عمه داشت به نانایی کمک می‌کرد ناهار رو آماده کنه که یه ماکارونی بسیار خوش طعم و عطر بود. بعدتر، عمو مجتبی و بچه‌ها هم اومدن. شب هم همون‌جا موندیم و عمه لای پلو خوشمزه‌ش رو درست کرد. عمه رویا اینا، عمو فرود اینا، خاله صدیق اینا و عمه فریبا و ما بودیم.

قبل شام، من و عمه و فاطمه جان یه سر رفتیم بیرون و چند مدل گوشواره و گل گوش برای دخترا و یه شال برای خودم و یکی برای خاله صدیق خریدم. آیلا پیش بچه‌ها مونده بود و کلی خوش میگذروند. آخر شب رفتیم خونه آقا جانم😍، حدود ساعت یازده بود، یهویی گفتیم بهترین موقعه که بریم زیارت؛ هم خیابون‌ها خلوت بود، هم حرم. خاله صفو هم که اونجا بود گفت ما هم میایم. آنا مرجان هم همراه شد و خلاصه بعد از شش‌هفت سال رفتیم شاهچراغ. آخرین بار قبل کرونا رفته بودیم و دیدن دوباره حرم بعد از این همه مدت و زیارت خیلی چسبید و دلمون باز شد. بجای خاله تارا جان دور از وطن هم زیارت کردم و دعا😍

یاشار عزیز و شیرینم😘

هوا خیلی سرد بود🙂

بعد از زیارت که ساعت حدود یک شب بود؛ چون خونه‌ی خاله صفو نزدیک‌تر بود، رفتیم همون‌جا برای خواب.

😔این هم عکس مزار آرشام سرایداران و مادر و پدرش از شهدای حمله تروریستی آبان سال 1401 به شاهچراغ😔

جمعه صبح با خاله اینا رفتیم خرید؛ چون بلک‌فرایدی بود و خیلی از مغازه‌ها تخفیف زده بودن. من یه کیف و نیم‌بوت چرم گرفتم با یه آف حسابی حدود ۸۵۰۰. بعدش رفتیم «جین وستر و جوتی جونز» که دخترا کلی خرید کردن، ولی از شدت شلوغی و آف ۷۰ درصدی، من دو سه ساعت تو صف صندوق بودم! یه سر هم به چرم مشهد و چند مغازه دیگه زدم که خرید خاصی نکردم ازشون. ساعت دو و نیم رفتیم خونه‌ی آنا طبق قولی که داده بودیم. بعد ناهار و یکم استراحت، راه افتادیم سمت خونه. خلاصه سفرمون خیلی فشرده بود، پر از دیدار و خرید و زیارت، اما واقعاً خوش گذشت و حسابی حال‌داد. خدا رو شکر برای همه‌ی لحظه‌های خوبش.
گاهی زندگی همین جمع‌وجورهای ساده‌ست؛ همین سفر کوتاه، همین بغل‌های گرم خانواده، همین خنده‌های یه دختر کوچولو مثل حلما گلی که از دیدنت ذوق می‌کنه، همین زیارتی که بعد سال‌ها دلت رو سبک می‌کنه. آدم می‌مونه میانِ هزار دغدغه‌ی روزمره، اما یکهو دستش گرفته میشه و پرت میشه وسط آرامش… انگار خدا می‌گه: «دیدی هنوز خوشی هست؟ هنوز می‌تونم دلت رو نرم کنم؟»😇

این سفر برای من همین بود؛ یک مکث شیرین وسط شتاب زندگی. یک یادآوری آرام… که خانه فقط سقف نیست، آدم‌هایش‌ هستند. و زیارت فقط رفتن نیست، آرام شدن است. خدا را شکر برای همین لحظه‌های کوچکی که به اندازه‌ی یک دنیا می‌چسبند.😍

پسندها (10)

نظرات (11)

مامان آیلینمامان آیلین
10 آذر 04 14:15
عالی 
زیارت قبول😇
مامان پری
پاسخ
ممنونم
مامان جونیمامان جونی
10 آذر 04 14:30
به سلامتی و خوشی
مامان پری
پاسخ
ممنونم
خاله ریزه
12 آذر 04 2:57
اول از همه خدا رو شاکرم بابت وجود خواهر نازنینم با این قلم و قلب زیبا ❤️❤️❤️
ممنونم بابت ثبت لحظات زیبا ❤️
حسابی دلتنگ خانوادم شدم 💔 
یاد آخرین زیارت خودم افتادم قبل مهاجرتم که دوست داشتم هر جوری شده یه سر بزنم اونجا. با آنا و آقا رفتیم و بابایی گفت سریع برین بیاین که جا پارک نیست و بعدش سریع باید برسیم فلان جا. مامان هم بعد مدتها از این فرصت استقبال کرد و باهام اومده بود زیارت. اتفاق جالبی افتاد البته اگر کامل و درست یادم باشه، چادر فراموش کرده بودم با خودم بردارم و اجازه نمیدادن برم تو، وقت هم نمیشد جدا جدا بریم زیارت که بخوام چادر آنا رو بردارم. با اینکه حجابم کامل بود، هر چی میگفتم راه نمیدادن و میگفتن چادر اجاره&zwnjای هم نداریم دیگه بعد کرونا. همینجور که ناراحت و تو خودم بودم، یه دور کوچیک دم ورودی زدم دیدم یه چادر سفید و تمیز گذاشتن اون کنار، انگار کسی اصلا ندیده بود اونجا چادر هست. اونا هم حسابی تعجب کردن این چادر از کجا اومده. در هر صورت پرسیدم و گفتن میتونی بندازی. آنا هم کنارم بود. یه لحظه چشمای آنا برق زد و گفت از بس نیتت خوبه، از بس این امام&zwnjزاده خوبه، چادر هم راحت جور شد برات و قسمتت بود و اینجوری شد که با هم رفتیم زیارت.  
مامان پری
پاسخ
ممنونم عزیزم
چه جالب بود خاطره ات😇...نشنیده بودم😍 ..کلی ذوق کردم از خوندنش..واقعا چه حس خوبی داشته اون زیارت....الحمدالله علی کل حال😘
خاله ریزه
12 آذر 04 2:59
یادم رفت بگم که با دیدن عکس بچه&zwnjها حسابیییی قند تو دلم آب شد 🤗❤️❤️❤️

خدایا حافظ و حامی عزیزای دل ما و همه بچه&zwnjها باش 🙏❤️
مامان پری
پاسخ
عزیزمی😘😘
فدات بشم خواهر نانازم😍
مامانیمامانی
12 آذر 04 10:33
همیشه به سفر
مامانیمامانی
12 آذر 04 10:36
زیارت قبول
مامان جونیمامان جونی
12 آذر 04 10:39
زیارت قبول
مامانمامان
12 آذر 04 14:38
قبول باشه
مامان پری
پاسخ
ممنون
مامان و بابامامان و بابا
15 آذر 04 14:32
سلامت باشی و شاد همیشه
هلیاهلیا
15 آذر 04 14:40
خوش بگذره
مامان پری
پاسخ
ممنونم 
مامان منتظرمامان منتظر
9 دی 04 12:03
لایک