😍سفر چندروزهمون به شیراز و زیارت شاهچراغ بعد از چند سال😍
آخر هفته تصمیم گرفتیم بریم شیراز؛ هم دیدن خانواده، هم یه زیارت خیلی وقت نرفته. چهارشنبه ساعت 6 عصر راه افتادیم و ساعت 8 و نیم رسیدیم خونهی عمو مجتبی. حلما گلی از ذوق دیدن ما جیغ میکشید و بغل بغل میرفت.
فرداش آقا هوشنگ گفته بود ناهار بریم خونشون. عمه فریبا اینا هم بودن، ولی خاله صدیقه و عمه رویا کلاس ضمنخدمت داشتن تا ظهر. رفتیم اونجا و شوهرِ عمه داشت به نانایی کمک میکرد ناهار رو آماده کنه که یه ماکارونی بسیار خوش طعم و عطر بود. بعدتر، عمو مجتبی و بچهها هم اومدن. شب هم همونجا موندیم و عمه لای پلو خوشمزهش رو درست کرد. عمه رویا اینا، عمو فرود اینا، خاله صدیق اینا و عمه فریبا و ما بودیم.
قبل شام، من و عمه و فاطمه جان یه سر رفتیم بیرون و چند مدل گوشواره و گل گوش برای دخترا و یه شال برای خودم و یکی برای خاله صدیق خریدم. آیلا پیش بچهها مونده بود و کلی خوش میگذروند. آخر شب رفتیم خونه آقا جانم😍، حدود ساعت یازده بود، یهویی گفتیم بهترین موقعه که بریم زیارت؛ هم خیابونها خلوت بود، هم حرم. خاله صفو هم که اونجا بود گفت ما هم میایم. آنا مرجان هم همراه شد و خلاصه بعد از ششهفت سال رفتیم شاهچراغ. آخرین بار قبل کرونا رفته بودیم و دیدن دوباره حرم بعد از این همه مدت و زیارت خیلی چسبید و دلمون باز شد. بجای خاله تارا جان دور از وطن هم زیارت کردم و دعا😍

یاشار عزیز و شیرینم😘

هوا خیلی سرد بود🙂



بعد از زیارت که ساعت حدود یک شب بود؛ چون خونهی خاله صفو نزدیکتر بود، رفتیم همونجا برای خواب.
😔این هم عکس مزار آرشام سرایداران و مادر و پدرش از شهدای حمله تروریستی آبان سال 1401 به شاهچراغ😔



جمعه صبح با خاله اینا رفتیم خرید؛ چون بلکفرایدی بود و خیلی از مغازهها تخفیف زده بودن. من یه کیف و نیمبوت چرم گرفتم با یه آف حسابی حدود ۸۵۰۰. بعدش رفتیم «جین وستر و جوتی جونز» که دخترا کلی خرید کردن، ولی از شدت شلوغی و آف ۷۰ درصدی، من دو سه ساعت تو صف صندوق بودم! یه سر هم به چرم مشهد و چند مغازه دیگه زدم که خرید خاصی نکردم ازشون. ساعت دو و نیم رفتیم خونهی آنا طبق قولی که داده بودیم. بعد ناهار و یکم استراحت، راه افتادیم سمت خونه. خلاصه سفرمون خیلی فشرده بود، پر از دیدار و خرید و زیارت، اما واقعاً خوش گذشت و حسابی حالداد. خدا رو شکر برای همهی لحظههای خوبش.
گاهی زندگی همین جمعوجورهای سادهست؛ همین سفر کوتاه، همین بغلهای گرم خانواده، همین خندههای یه دختر کوچولو مثل حلما گلی که از دیدنت ذوق میکنه، همین زیارتی که بعد سالها دلت رو سبک میکنه. آدم میمونه میانِ هزار دغدغهی روزمره، اما یکهو دستش گرفته میشه و پرت میشه وسط آرامش… انگار خدا میگه: «دیدی هنوز خوشی هست؟ هنوز میتونم دلت رو نرم کنم؟»😇
این سفر برای من همین بود؛ یک مکث شیرین وسط شتاب زندگی. یک یادآوری آرام… که خانه فقط سقف نیست، آدمهایش هستند. و زیارت فقط رفتن نیست، آرام شدن است. خدا را شکر برای همین لحظههای کوچکی که به اندازهی یک دنیا میچسبند.😍








😍سفر چندروزهمون به شیراز و زیارت شاهچراغ بعد از چند سال😍 








