ناناز مامان و بابا

دوستون داريم اندازه هزار تای کودکی

پارک ساحلی

  بابايي ديروز كلي سوپرايز كرده بود. آخه نرفته بود سر كار و خونه پيش تو بود. ظهر كه دوتايي با دايي مهدي اومديد جلو اداره دنبالم بابايي ناهار درستيده بود و كلي هم تدارك ديده بود. رفتيم پارك ساحلي و اونجا ناهار خورديم. دايي مهدي هم يه توپ رنگي برات گرفته بود كه كلي تو پارك باهم بازي كرديد. خاله آفو دلش نسوزه ها.  ديروز نانا اينا رفته بودند مراسم مادربزرگ شوهر خاله ناهيد. عصر هم رفتيم خونه دايي حاجي تا پمپرزاي زهرا گلي   كه مامان از قشم خريده بود بهش بديم. ديشب اينقدر خسته بودي كه 7 شب خوابيدي تا صبح هم فقط يه بار ساعت 4 بيدار شدي براي شيرخشك. ...
6 ارديبهشت 1390

مسافرتها

اولين باري كه مسافرت طولاني داشتي فقط 20 روزت بود باهم سوار هواپيما شديم اومديم شيراز 25 مهر 88 ساعت 6.45 صبح بود. مهماندار بهم گفت خانم اين بچه خيلي كوچيكه هنوز هواپيما براش زوده ولي مجبور بودم آخه داشتيم مي اومديم پيش بابايي و شروع 6 ماه مرخصي برا ماماني و خلاصي از شلوغي تهران. اولين بار تو 6 ماه و 15 روزگي سوار قطار شدي با دايي وسطي و خاله صدي و خاله طاهي از اصفهان رفتيم تهران ساعت 10 شب فكر كنم 15 يا 16 فروردين 1389 بود. علي وروجك هنوز دنيا نيومده بود ولي ما به اسمش بليط قطار گرفته بوديم. ...
6 ارديبهشت 1390