فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه 9 سال و 3 ماه و 22 روز سن دارد
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه 4 سال و 8 ماه و 10 روز سن دارد

خوشبختی یعنی اینکه دو تا دختر داشته باشی...

هفته ای که گذشت.....

  عسل مامان ديشب خونه دايي حاجي دعوت بوديم با آقا جون اينا و حاج اصغر... شما برخلاف هميشه خيلي خانومي كردي و آروم بودي. شام هم نخوردي...نميدونم چرا اين روزا خيلي اشتهاي غذا خوردن نداري؟! مامان مرجان ميگه احتمالا" داري دندون در مياري...آخه آب دهنت هم همينجوري ميره دست هم همش تو دهنته... امروز صبح تا بيدار شدي شروع كردي به گريه كردن، نمي دونم چت شده بود هيچ جور آروم نميشدي، هميشه وقتي بيدار ميشي ميخندي و تند تند ميگي مامان، بابا...بابايي گفت من امروز ضبط ندارم پيش فاطمه ام، ديگه يه بار نيارمش تا اداره و بيارم خونه. برا همين هم من با آژانس اومدم اداره. آخر هفته جايي نميتونيم بريم...آخه داستان داره... نميخواستم اينجا بگم...آ...
2 تير 1390

سفر

عسلم امروز خيلي حوصله ندارم...آخه ديشب 12 ساعت تو راه بوديم اونم با اتوبوس خيلي خسته ام حسابي هم لالا دارم...تو اتوبوس خيلي اذيت شدي گلم اصلا" رو صندلي بند نميشدي همش ميخواستي راه بري... خيلي مختصر و مفيد مي نويسم هفته پيش دوشنبه عصر با اتوبوس راه افتاديم رفتيم تهران، رفتنمون خيلي عجله اي شد برا همين بليط هواپيما گيرمون نيومد و مجبور شديم با اتوبوس بريم...كلي خوش گذشت. 5شنبه روز پدر بود و 13 رجب...يعني سالگرد ازدواج مامان و بابا...يه جشن كوچولو هم همونجا گرفتيم...برا روز پدر هم برا بابايي پيراهن و شلوار و از طرف شما دخملي گل دو تا تيشرت خريدم...   4شنبه هم كه با هم رفتيم اداره قبلي مامان و يه سر به همكاراي قديمي زديم...
28 خرداد 1390

سفر به زادگاهت تهران

دخملی هفته پیش با آوا جون و خاله آفو رفتیم تهران...جمعه صبح زود راه افتادیم...صبحونه را بین راه خوردیم ...ناهار هم اصفهان بودیم... خاله آفو علی کوچولو را گذاشت پیش نانا گفت اگه بیارمش اذیت میشه... خلاصه ساعت نزدیک ٣ عصر هم از اصفهان راه افتادیم و از اتوبان کاشان هم رفتیم...چند بار هم بین را وایسادیم...مجتمع مارال ستاره هم یک ساعتی استراحت کردیم...اونجا بابایی رفت بستنی گرفت اونم از نوع سالار.....تو هم عاشق بستنی ولی همه لباس و صورت و دست و پاتو کثیف کردی...... حدود ساعت ٩:٣٠ شب رسیدیم خونه...وقتی خاله صدی را دیدی کلی کیف کردی...خاله طاهره هم اومده بود...دایی محسن هم شیفت بود ساعت ١ شب اومد...خاله صدی هم کلی ما را تحویل گرفته ...
21 خرداد 1390

بيست ماهگيت مبارك عسلم!

سلام دختر ناز و خوشگلم امروز پنجشنبه 5 خرداد ماهه و آخرين روز از هفته زن. صبحي تو اداره ماماني زيارت عاشورا بود. بعد از دعا و زيارت رفتم روابط عمومي و كپي شناسنامتو دادم بهشون آخه قراره به خانوماي گلي كه اسمشون فاطمه يا زهراست هديه بدن. هر وقت هديه تو را دادن ميام همينجا خبرشو ميدم.    فردا 20 ماهت تموم ميشه عسلم. دختري ديگه برا خودش خانومي شده. الان ديگه واقعا" بيست بيسته. من و بابايي تا حالا روزاي خوبي با بودن تو كنارمون داشتيم. عالي بوده. قدم تو هم حسابي برامون پر خير و بركت بوده. خيلي از مشكلاتمون بعد از دنيا اومدن تو برطرف شده. خدا را هزاران بار شكر.......   ان شاالله قراره ام...
5 خرداد 1390

تولد زهرا گلي

ديشب تولد يك سالگي زهرا گلي بود. دايي حاجي كيك گرفته بود اومده بود خونه آقا جون... خودمون هم رفتيم. البته در اصل تولدش 16/2/90 بود ولي چون همزمان شد با شهادت حضرت زهرا (س) با 3 روز تاخير گرفتن.   خلاصه ماماني تا 5 عصر دوره داشت... بابايي هم تو را برده بود پارك نزديك اداره ماماني... تا 5 كه اومديد دنبال من و رفتيم خونه تا آماده شيم بريم تولد... من هم لباس عروس كه برا عروسي آقا ابوالفضل برات دوخته بودم تنت كردم و خودم هم لباسي كه دايي پارسال از مكه آورده بود پوشيدم و رفتيم. ... تو و زهرا گلي كلي مجلس گرمي كرديد و خود شيريني... تو هم هی مي خواستي با كله بري تو كيك..... و ماهمش ميگرفتيمت..... آخرش هم چ...
20 ارديبهشت 1390