ناناز مامان و بابا

دوستون داريم اندازه هزار تای کودکی

...

خیلی وقته فرصت نکردم به وب دخملای گلم سر بزنم الانم واقعا" نمیدونم از کجا بگم؟ اصلا" چی بگم؟!   الان که این مطلبو میفرستم بابایی ماموریت شماله یه دوره آموزشی یک هفته ای که از طرف سازمان و به صورت اجباری براش گذاشتن اونم تو این برف و سرما!!!   از سه شنبه آقا هوشنگ و نانا اومدن پیشمون.. آقا هم دیشب از شیراز اومد احتمالا" آقا هوشنگ اینا امروز فردا برگردن دیگه...   امروز اولین امتحان ارشدم بود که بد نبود...    
6 دی 1394

از هر دري....

سلام ...سلام....البته بعد از يه غيبت طولاني   بالاخره 6 ماه مرخصي تموم شد و مجبور شدم برگردم سركار... از 20 آبان برگشتم سر كار و پيگيريها و درخواستهاي فراوانم از بالا تا پايين  برا استفاده از نه ماه مرخصي زايمان فايده اي نداشت. گفتن چون شما بيمه تامين اجتماعي هستي و بيمه زير بار اين سه ماه نرفته اداره هم نميتونه سه ماه را تقبل كنه بايد برگردي سر كارت يا مرخصي بدون حقوق بگيري. منم راضي شدم به گزينه دوم ولي متاسفانه اين بار مديرم قبول نكرد و گفت نيرو ندارم و نميتونم موافقت كنم ولي باهات همكاري ميكنم هر موقع خواستي بري بچه ات را شير بدي حتي ميگم ماشين اداره در اختيارت بذارن تا معطل نشي و زود بري برگردي. پاس ...
9 آذر 1393

هو الباقی...

يكسال گذشت... معلم مي گفت جاهاي خالي را با كلمات مناسب پر كنيد، اما نمي دانست بعضي جاهاي خالي هيچ گاه پر نمي شوند. براي شادي روح تمام كساني كه جاي خاليشان را هيچ كس نمي تواند پر كند فاتحه و صلوات.....   فردا پنجشنبه 1/12/1392 اولين سالگرد پرپر شدن غريبانه و ناگهاني، معصومانه و مظلومانه سهيلاست كه فقط 18 سال سن داشت...   خدا به پدر و مادرش صبر بده ان شاالله     ...
30 بهمن 1392

دزد نامرد و بیحیا.....

دیروز خبری شنیدم که خیلی ناراحتم کرد و یه جورایی شوکه شدم...دیروز عصر بابایی دوره داشت و دخملی هم خواب بود.. من هم از شنیدن این خبر دپرس و نگران...کلی گریه کردم و دلم برا عمو سوخت و هم لجم گرفت از این همه بی حیایی و نامردی مردم ......... خبرشو با کمی تغییرات از وب علی جون میذارم اینجا چون واقعا حوصله تایپ ندارم... خبرهای رسیده از سمت اصفهان حاکی از آن است که اول هفته خانه عمو دکتر رو دزد زده. زن عمو رفته بوده دیدن مامانش که مریضه. شازده پسر پیش خواهرشه که تنها نباشه و ظاهرا رفته اونجا درس بخونه. صدیقه شون هم که خوابگاهه. ساعت 8:30-8 شب بوده که عمو تنها خونه بوده. دو نفر از رو دیوار می پرن تو حیا...
24 بهمن 1392

بدون عنوان

خبر..خبردار.......... سلامممممم.... امروز مامان کلی کیفور هست...میدونی چرا؟!!! چون که... با كمك و ياري خداي مهربونم كه هميشه و همه جا هوامونو داشته و داره امروز هم يه روز خوب و پر خير برا من هست. ... بالاخره بعد از نزديك يك سال و نيم تعلل و انتظار و البته كم كاري خودم و برخي مشكلات پيش اومده تونستم موفق بشم و با موفقيت دوره ام را تموم كنم...خدايا شكرت ممنونتم...   الان هوا حسابي برفي و سرد هست و از صبح داره برف ميباره اونم خيلي شديد... خدا كنه ادارات را فردا تعطيل كنن..آخه با اين همه برف و يخبندون و بارداريم اداره اومدن برام خيلي مشكله.... ...
16 بهمن 1392

سفر به قشم

سلام بر پرنسس مامان...   هفته پيش يه سفر يه هفته اي رفتيم قشم و بندر عباس...خيلي خوب بود خدا را شكر...فقط راهش يكم طولاني و خسته كننده بود..   از اول سفرمون بگم كه پنج شنبه شب يعني 21/9/92 تو بارون و كولاك شديد رفتيم خونه آقا جون ...شب را با خستگي زياد اونجا بوديم فردا صبحش هم همراه دايي محسن و خاله صديقه راه افتاديم سمت بندر عباس...عمو مجتبي هم كه رفته بود لار قرار شد از همونجا همسفرمون بشه.. خدا را شكر بارون بند اومده بود و هوا صاف صاف بود...   من يه هفته مرخصي گرفته بودم و بابايي هم همه برنامه هاشو راس و ريس كرده بود تا يه هفته اي كه ميريم برميگرديم خيالمون از بابت كار ادا...
3 دی 1392

خبرای داغ....

سلام عسلم...  كلي خبر جديد و توپ دارم... اول اينكه دو سه هفته پيش كلا" درگير خريد و تهيه وسايل و لوازم بوديم برا عروس خانم دايي عزيزت محسن جونم..آخه عصر پنجشنبه 31/5/1392 مراسم شيريني خوران و نامزديش بود..خدا را شكر همه چي به موقع جور شد و مراسم هم خيلي خوب برگزار شد..دعوتيها هم برا ناهار بودن و عصر هم مراسم جشن..بعدش هم رفتيم محضر و عقد محضري كردن. همون محضري كه من و بابايي عقد كرده بوديم. و اينجوري عاطفه و محسن رسما" و شرعا" ازدواج كردن..خدا را هزاران هزار بار شكر.... خلاصه همه چي خوب پيش رفت..فقط طبق معمول تو پخش آهنگ مشكل داشتيم كه اصلا" مهم نيست..ايشالا هميشه خوشبخت باشن ....شبش هم عروسي مهدي عمه بود كه رف...
10 شهريور 1392

قسمت دوم....

حدود ساعت 9:30 شب خاله صفو زنگ زد كه ني ني دنيا اومد و حال دو تاشون خوبه..به خاطر مشكلي كه پيش اومده بود خاله سزارين شده بود اون هم با بيهوشي كامل...گفت صديق تو اتاق عمله و به هوش نيومده ولي حالش خوبه خدا را شكر..گفتم خب دختره يا پسر؟ . آخه جوجه طلاييمون بعد دو بار سونوگرافي جنسيت خودشو بروز نداده بود..گفت نميدونم راسش اينقدر دستپاچه بودم كه يادم رفت بپرسم...فوري زنگ زدم عمه رويا ..اونم گفت من پشت اتاق عملم و اينقدر نگران صديق بودم نفهميدم بچه چي هست فقط ديدم بردنش بيرون اتاق عمل و نشون من هم ندادن گفتن اول مامانش بعد بقيه!....البته خدا را شكر همين كه دو تاشون سالم بودن برامون كافي بود..به مامان و عمه فريبا دنيا اومدن ني ني را خبر دادم.......
10 شهريور 1392