فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه 9 سال و 3 ماه و 22 روز سن دارد
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه 4 سال و 8 ماه و 10 روز سن دارد

خوشبختی یعنی اینکه دو تا دختر داشته باشی...

این روزهای ما...

روزها به سختی و کندی می گذره و شاید یکی از دلایل آن مریضی و آنفولانزا باشه که نزدیک ده روزه به شدت درگیرش هستم...و انگار حالا حالاها نمیخواد دست از سر ما برداره هم خودم و هم آقای پدر جان مریض هستیم و هر چه دوا دکتر کردیم تا امروز که فایده ای نداشته. سه هفته پیش دخترا مریض بودن که شکر خدا خوب شدن و الان نوبتی هم باشه نوبت ماست. هرچند ظاهراً نوع مریضی و علایم آن برای ما فرق میکنه. واقعاً هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست. از این مسئله که بگذریم روال عادی زندگیمون جریان داره: از صبح زود تدارک ناهار و فرستادن فاطمه به مدرسه، مهد آیلا، رفتن به اداره خودم و همسر جان و بعد برگشتن به خونه و گرم کردن و خوردن ناهار، ...
27 دی 1397

فرشته ای که زمینی نشد..........

یادمه صبح روز سه شنبه 6 مهر سال 1395 بود. دقیقا هفتمین سالروز تولد فاطمه جونم و قرار بود فرداش بریم شیراز تا پنجشنبه با دو روز تاخیر تولد دخترم اونجا بگیرم....وسیله هاشو هم خربده بودم و فقط مونده بود سفارش کیک که تو شیراز انجام بدیم...اون روز بعد از اینکه فاطمه رو رسوندیم مدرسه برگشتم سر کار و تازه شروع به کار کرده بودم  که آنا مرجان زنگ زد و گفت خاله صدیقه را دیشب آخرای شب بردیم بیمارستان بستری کردن و حالش چندان خوب نیست و بعد با ناراحتی گفت ظاهرا برای نی نی اتفاقی افتاده! کسی هنوز نمیدونه و ما الان بیمارستانیم... یه لحظه چشمام سیاهی رفت و بغض کردم. تا قطع کردم فوری زنگ زدم به خاله صفورا  و سراغ خاله صدی رو گرفتم...
2 دی 1397

آیلام مریضه...

سلام بر گل دخترا از اتفاقات این هفته و آخر هفته گذشته بگم که پنجشنبه هفته پیش صبح تا ظهر از طرف انجمن علمی به یه سمینار دعوت بودم تو شیراز، برا همین پنجشنبه را ماموریت رد کردم و چهارشنبه عصر رفتیم شیراز تا من صبح پنجشنبه برم جلسه . صبح همراه بابایی رفتیم خیابون حافظ و سالن جلسات کتابخانه ملی فارس ...که جلسه نسبتا خوبی بود . ظهر اومدم خونه تا آیلا یکم حالت سرماخوردگی داره و ناخوشه ...نمیدونم چرا امسال اینقدر مریض میشه شاید بخاطر محیط و فضای فیزیکی مهدش باشه چون ساختمون مهد پارسالش خیلی بهتر بود و آفتاب گیر و حیاط بزرگ داشت برا بازی بچه ها که از شانس ما جمع شد ولی این مهد حیاط خیلی کوچیک و پشت به نور داره و محیطش بسته است. ضمن اینکه یکی دو ...
27 آذر 1397

اندر احوالات این روزهای ما......

آیلا خانومم همچنان مریضه و امروز خونه مونده پیش باباش صبح دیدم تب داره و با وجود مصرف دارو سرفه هاش شدیدتر شده ...دیگه سریع یه سوپ سبزیجات براش درست کردم و همسری هم مرخصی گرفت موند پیشش... یه ماه بیشتره که دنبال خونه ایم و اگه خدا کمک کنه میخوایم خونه بزرگتر بگیریم در واقع رهن کنیم، خرید که بماند  البته یک و دوسال هست بخاطر کوچکی خونه خودمون تصمیم گرفتیم جابجا بشیم ولی خیلی جدی پیگیر نبودیم و هر بار به بهونه ای کنسل می شد. به هر حال این چند وقته شدیدا دنبالشیم ولی انگار هر چه بیشتر میگردیم کمتر نتیجه میگیریم  روزها کوتاه هوا هم سرد و پر سوز هر خونه ای میگن هم میبینی تا یه جای کارش می لنگه یا نوساز نیست یا خیلی فر...
22 آبان 1397

روزنگاشت...

یکی دو روزی بود که آیلا گلم سرفه داشت و حالتهای سرماخوردگی ..دیشب قبل خواب یکم جوشونده بهش دادم ولی سرفه اش بدتر شد و بعدش بالا اورد، سریع تمیزش کردم و دست و صورتش یه آبی زدم، لباساش عوض کردم و رفت خوابید... صبح آماده اش کردم ببرمش مهد که باز دوباره جلو در خونه عق زد و بالا اورد دیدم نمیشه بفرستمش مهد، ممکنه حالش بدتر بشه ... به همسری گفتم من کلی کار دارم اداره و نمیتونم مرخصی بگیرم خودت اگه می تونی ببرش دکتر ...خلاصه بابایی بردش دکتر و ساعت 10 اورد جلو سازمان تحویل من داد. دکتر هم با تشخیص سرماخوردگی و عفونت گلو یه سری دارو براش نوشته بود. آیلا جونی الان پیش منه و داره قورمه سبزی که امروز صبح تو زودپز برا ناهار تو مهدش آم...
21 آبان 1397

ناخوشيها...

عروسكم مدتي كه مطلب برات نذاشتم البته اونم چند تا دليل داشته... يكيش اينه كه دوست نداشتم هيچوقت از ناخوشيات بگم چون حتي يادآوري اونها هم برام ناراحت كننده بوده ...ولي حالا كه خدا را هزار مرتبه شكر بهتر شدي برات مينويسم... يه دليل ديگش هم اينه كه تو اين مدت سرم خيلي شلوغ بوده و بخاطر ماه مبارك رمضان كه امروز دوازدهمين روزشه ساعت كاريمون كمتره و بايد تو همون مدت كم به كارامون برسيم...مضاف بر اين كه چند تا طرح جديد هم برامون اومده كه بايد پيگيريش ميكردم... ماجرا از اين قراره كه يه روز قبل از شروع ماه رمضان هر دو تا دستتو سوزوندي اونم با تابه داغ كه زمين بوده و تو مثلا" ميخواستي بلندش كني...مامان مرجان  نبوده و الا تو همچي بلايي سرت...
22 مرداد 1390

ناخوشیها

عسل مامان ميخوام ازناخوشيهات بگم. اولين باري كه سخت مريض شدي 7 فروردين 89 بود يعني 6 ماهگيت كه يه كم كباب داديم خوردي ولي بعدش عفونت روده گرفتي و دفع خون با مدفوع كه خيلي ترسيديم. برديمت اورژانس بيمارستان مفتح كه بعد از آزمايش با داروهايي كه دكتر داد زود خوب شدي. البته تو4 و نيم ماهگي هم عمو گوشاتو معاينه كرد كه عفونت داشتن و دو تا قطره نوشت كه بعد از همن قطره ها كلي آرومتر شدي. ...
7 ارديبهشت 1390
1