ناناز مامان و بابا

دوستون داريم اندازه هزار تای کودکی

ناخوشيها...

عروسكم مدتي كه مطلب برات نذاشتم البته اونم چند تا دليل داشته... يكيش اينه كه دوست نداشتم هيچوقت از ناخوشيات بگم چون حتي يادآوري اونها هم برام ناراحت كننده بوده ...ولي حالا كه خدا را هزار مرتبه شكر بهتر شدي برات مينويسم... يه دليل ديگش هم اينه كه تو اين مدت سرم خيلي شلوغ بوده و بخاطر ماه مبارك رمضان كه امروز دوازدهمين روزشه ساعت كاريمون كمتره و بايد تو همون مدت كم به كارامون برسيم...مضاف بر اين كه چند تا طرح جديد هم برامون اومده كه بايد پيگيريش ميكردم... ماجرا از اين قراره كه يه روز قبل از شروع ماه رمضان هر دو تا دستتو سوزوندي اونم با تابه داغ كه زمين بوده و تو مثلا" ميخواستي بلندش كني...مامان مرجان  نبوده و الا تو همچي بلايي سرت...
22 مرداد 1390

ناخوشیها

عسل مامان ميخوام ازناخوشيهات بگم. اولين باري كه سخت مريض شدي 7 فروردين 89 بود يعني 6 ماهگيت كه يه كم كباب داديم خوردي ولي بعدش عفونت روده گرفتي و دفع خون با مدفوع كه خيلي ترسيديم. برديمت اورژانس بيمارستان مفتح كه بعد از آزمايش با داروهايي كه دكتر داد زود خوب شدي. البته تو4 و نيم ماهگي هم عمو گوشاتو معاينه كرد كه عفونت داشتن و دو تا قطره نوشت كه بعد از همن قطره ها كلي آرومتر شدي. ...
7 ارديبهشت 1390
1