فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 18 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 21 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

ترکیب طلایی ادویه‌ها؛ طعم عشق و تجربه

به‌نظرم هر غذایی یه امضا داره، یه عطر خاص که فقط مال همون دست‌پخت و حالِ اون روز آدمه. رازش هم بیشتر وقتا توی ادویه‌ست؛ اون پودر خوش‌عطر و کوچیکی که طعم خونه و زندگی می‌ده به هر لقمه. منم یه ادویه مخصوص خودم دارم، ترکیبی از تجربه، عشق و عطرهای قدیمی که باهاش خیلی از غذاهام مزه‌ی خاص خودشونو می‌گیرن. پس قبل از ادامه‌ی دستورها، بذار اول راز این ادویه‌ی جادویی رو باهاتون قسمت کنم 🌸 و صد البته که ادویه‌ی اصلی هر غذا عشقه.😍 🌟 ادویه مخصوص من (اسمش هر چی میخوای بذار ادویه مخصوص کاری / دوا گرم ...) این ترکیب فوق‌العاده خوش‌عطر و طعمه و مزه‌ی بینظیری به غذ...
20 آبان 1404

یادداشتی از تلخ‌ترین روز کاری من

🖤حکمی برای همکاری که دیگر در میان ما نیست🖤 امروز دلم سنگین بود... یکی از سخت‌ترین و تلخ ترین روزهای کاری‌ام، روزی که باید حکمی را صادر می‌کردم برای همکاری که دیگر بین ما نبود... دکتر محمدی، مردی آرام، شریف و مسئولیت‌پذیر، بی‌هیاهو رفت و جای خالی‌اش هنوز در دل همه‌مان حس می‌شود. به‌واسطه‌ی مسئولیت شغلی‌ام، مجبور شدم حکم استخدامی همکار عزیزی را صادر کنم که چند روز پیش دار فانی را وداع گفت... حکمی که امروز آماده کردم، مهر تأیید بر پرونده‌ی انسانی بود که دیگر لبخندش را نمی‌بینیم و صدایش را نمیشنویم...  حکمی که در شرایط عادی می‌توانست آغاز مسیری تازه...
18 آبان 1404

«با عشق پختم 💛سوپ جو — دفترچه‌ی دستپخت من»

سوپ جو به سبک خودم پز سه سوته و راحت 😋 یادداشت من: غذا وقتی خوشمزه میشه که ساده، صبورانه و با عشق پخته بشه. مواد اولیه در دسترس باشن، ترکیب ادویه‌هات متعادل، و بدنت با هر قاشق، هم سیر بشه هم آرام. غذا، داروی ماست، اگر با دل و دانایی پخته بشه. 🌸 روزهای سرد پاییزی بدون یه سوپ جو خوش‌عطر و گرم که با عشق پخته شده، کامل نیستند. این سوپ هم سریع و راحته، هم مقوی، هم طعمی داره که دل آدم رو گرم می‌کنه ❤️ مواد لازم: جو پرک و بلغور جو (به نسبت مساوی) یک تکه مرغ (ترجیحا" سینه مرغ) هویج رنده شده: ۱ عدد پیاز متوسط رنده شده: ۱ عدد سیر رنده شده: ۲ حبه روغن زیتون یا کره: ۱ قاشق غذاخوری یک قاشق...
17 آبان 1404

🌸 تا عید، خودِ آرام‌تر و مهربان‌ترم 🌸

گاهی وسط تمام شلوغی‌های کار و زندگی، دلم می‌خواد چند قدم عقب‌تر برم،   نفس بکشم، و یادم بیاد که چرا و برای کی دارم می‌جنگم.   من یک مادر شاغل با تمام خستگی‌ها، اما با دلی پر از عشق برای خونه‌، همسرم، و دو دختر نازنینم.   این روزها تصمیم گرفتم تا عید، تمرکزم رو بذارم روی آرامش، ایمان و خانواده —   روی ساختن خودی آرام‌تر، مهربان‌تر و نزدیک‌تر به خدا 🌿 تصمیم گرفتم این چند ماهِ مونده تا عید، بیشتر از همیشه به خودم و خانواده‌ام برسم.   می‌خوام قبل از رسیدن بهار، سبک‌تر، آرام‌تر و پرانرژی‌تر بشم. برای خودم، برای همسرم و برای دو تا دختر...
15 آبان 1404

چراغی که خاموش شد...

از شمار دو چشم یک تن کم***********وز شمار خرد هزاران بیش متاسفانه دیروز یکی از بهترین همکارانم آقای دکتر محمدی، نخبه علمی کشور و فارغ التحصیل دانشگاه شهید بهشتی؛ انسانی والا، خوش اخلاق، صمیمی و بی‌ریا، به علت ایست تنفسی و سکته قلبی ناشی از عوارض کرونا به ناگهان از میان ما رفتند.🖤 یاد دانش و مهربانی ایشان همیشه در قلب ما زنده خواهد ماند. این فقدان بزرگ نه تنها همکاران و خانواده محترم ایشان، بلکه دو دختر خردسالش را نیز در اندوه و داغی جانکاه فرو برده است.   🖤حال و هوای امروز سازمان🖤 با نهایت تأسف و تأثر، این فقدان عظیم را به خانواده محترم ایشان، همکاران گرامی و جامعه علمی کشور تسلیت عرض می&...
14 آبان 1404

«با عشق پختم 💛سبزی پلو کته ای؛ دون دون و مجلسی😍دفترچه‌ی دستپخت من»

«هیچ غذایی مثل سبزی‌پلو خونه‌ی خود آدم نمی‌تونه حالِ دل رو خوب کنه. بوی شوید و تره وقتی با بخار برنج قاطی میشه، انگار خونه نفس می‌کشه. هر بار که برنج و سبزی را با هم می‌ریزیم تو قابلمه، انگار دنیای کوچکی از عطر و رنگ و عشق شکل می‌گیره😇 این سبزی‌پلو فقط یه غذا نیست، یه حسه، یه حال خوبه، یه هدیه‌ی گرم برای دل خودت و عزیزانت.😍 با هر قل قل و هر بخار، یادم می‌افته که آشپزی، حتی ساده‌ترینش، می‌تونه لحظه‌ها را پر از شادی کنه.😍 💛🌿» 🧂 مواد لازم برای ۴ نفر: برنج ایرانی خوش‌عطر: ۴ پیمانه سبزی سبزی‌پلو (گشنیز، شوید، جعفری، تره، کمی شنبلیله):...
14 آبان 1404

تقدیم با عشق به خواهر عزیزم خاله ریزه مهربونمون

خواهر کوچولوی عزیز و مهربانم😍 می‌خواهم برایت از دنیایی بگویم که هر روز با حضور تو روشن می‌شود، حتی وقتی آن سر دنیایی و هزاران کیلومتر با ما فاصله داری. تو همیشه فرشته‌ای بودی با قلبی بزرگ و مهربان، که با خنده‌های شیرین و روحیه‌ی دوست‌داشتنی‌ات، دل ما را روشن کردی و به ما آموختی عشق واقعی یعنی چه. تارا جان، مسیرت پر از تلاش، پشتکار و امید بوده است. تو با اراده‌ای محکم و اعتماد به نفس و هوشی سرشار که مختص خودت هست، با تلاش و کوششی وصف نشدنی به بهترین رشته و دانشگاه رسیدی و از دوران دانشگاه تا امروز، همیشه روی پای خودت ایستادی. هر گامی که برداشتی، نشان از قدرت و استقامتت داشت و هر شکست، تنها یا...
13 آبان 1404

«با عشق پختم 💛 ماهی چنگو با عطر کره و لیمو 😋دفترچه‌ی دستپخت من»

 به پیشنهاد خاله صفو جان تصمیم گرفتم هر موقع تونستم از آشپزی هام و دستورات آشپزیم اینجا بنویسم تا بمونه به یادگار و میراثی ابدی بشه از عشق و عطر خونه 😇 خب بریم که به امید خدا شروع کنیم😋😍 من یه خانم شاغلم با دو تا دختر قشنگ که از بچگی عاشق آشپزی بودم. آشپزی برای من هیچ‌وقت فقط یه کار روزمره یا راهی برای رفع گرسنگی نبوده. هر بار که دست به کار می‌شم، حس می‌کنم دارم یه تکه عشق، آرامش و یادِ خونه رو تو غذا می‌ذارم. حتی با تمام شلوغی‌ها و مشغله‌های کاری، همیشه برام مهم بوده که غذاهایم طعم صمیمیت بده، نه فقط ادویه. شاید راز خاصی در کار نباشه — فقط چاشنی عشقه که هیچ ادویه‌ای جاشو نمی...
12 آبان 1404

روزمرگی

سلام بر همگی چهارشنبه هفته قبلی زهرا جان نوبت دکتر داشت دایی حاجی زنگ زد که اگه کاری دارین یا میخواین بیاین جا داریم و این شد که من مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم خونه. تند تند آماده شدیم و ساعت 3 با دایی اینا راه افتادیم سمت شیراز. رادین عمه بغل من نشست و شماها هم تا مقصد یه ریز حرف زدین و تعریف کردین...نزدیک شیراز زنگ زدم به گوشی آقا و آنا و خاله صدیق هیچکدوم جواب ندادن...زنگ زدم خاله صفو. انگار بهش الهام شده باشه فوری گفت مستقیم بیاین خونه.🙂 گفتم باشه داریم میایم منو حاجی با بچه ها😂. بعد خاله صدیق خودش زنگ زد و گفت با بابا اینا اومدیم سمت خان زنیان گردش و شب برمیگردیم. گفتم ما اومدیم خونه صفو جون دیگه و حاجی باید زهرا گلی ببره دکتر...
11 آبان 1404

هفته ای گذشت

چهارشنبه شب هفته قبل یعنی 30 مهر ماه، بعد از مدت ها دعوت بودیم به یه عروسی...عروسی آقا هادی نوه دایی آقا جون و آنا که تو کازرون بود. و از اون جایی که خیلی وقت بود مراسم عقد و عروسی نرفته بودیم گفتیم هر جوری هست بخاطر بچه ها هم که شده باید بریم😍 عروسی خیلی جالبی بود و حسابی خوش گذشت...یه عروسی کاملا ایرانی اسلامی که خبری از بزن و بکوب معمول و رقص و ...نبود ولی تا دلت بخواد جالب بود و شاد با برنامه های متنوع...راستش اولین بار بود یه عروسی با این سبک رفتیم و در نوع خودش خیلی جالب بود و اتفاقا کلی هم خوش گذشت به همه...با خودم گفتم چقدر خوب کاش همه عروسی ها و مراسمات همینقدر شاد بودن و بدور از گناه😇 خواننده خانم داشت که با گروهش از تهران ...
6 آبان 1404