هفته ای گذشت
چهارشنبه شب هفته قبل یعنی 30 مهر ماه، بعد از مدت ها دعوت بودیم به یه عروسی...عروسی آقا هادی نوه دایی آقا جون و آنا که تو کازرون بود. و از اون جایی که خیلی وقت بود مراسم عقد و عروسی نرفته بودیم گفتیم هر جوری هست بخاطر بچه ها هم که شده باید بریم😍
عروسی خیلی جالبی بود و حسابی خوش گذشت...یه عروسی کاملا ایرانی اسلامی که خبری از بزن و بکوب معمول و رقص و ...نبود ولی تا دلت بخواد جالب بود و شاد با برنامه های متنوع...راستش اولین بار بود یه عروسی با این سبک رفتیم و در نوع خودش خیلی جالب بود و اتفاقا کلی هم خوش گذشت به همه...با خودم گفتم چقدر خوب کاش همه عروسی ها و مراسمات همینقدر شاد بودن و بدور از گناه😇 خواننده خانم داشت که با گروهش از تهران اومده بودن و گروه واسونک و دف از شیراز و از اونجایی که امکان گرفتن عکس و فیلم نبود فقط چند تا عکس از گل دخترام گرفتم😘
سینی اسپند عروس و داماد

آیلا گلیم😘

فاطمه جانم و آیلا طلام با زهرا جان و النا که چون موهاش پسرونه کوتاه کرده بود از اول تا آخر روسریش محکم زده بود سرش😘




بعد از عروسی رفتیم مهمانسرای اداره که دایی حاجی رزرو کرده بود همراه دایی و خاله صفو اینا، آقا و آنا و شب را هر جوری بود اونجا موندیم. صبح زود هم دایی و شوهر خاله رفتن آش مخصوص کازرون و نون داغ گرفتن و بعد صرف صبونه که تو محوطه مهانسرا صرف شد خاله و آقا اینا برگشتن شیراز و خودمون با دایی اینا ساعت حدود 8:30 صبح، طبق برنامه قبلی و قولی که به دخترا داده بودیم راه افتادیم سمت بوشهر و گناوه.
بین راه تصمیم گرفتیم اول بریم گناوه و شب را از اون ور بریم بوشهر...پیش از ظهر بود که رسیدیم گناوه...هوا عالی و بازار نسبتا خلوت بود...بعد از نماز و ناهار که تو یه پارک خوردیم راه افتادیم سمت بازار و دخترا طبق معمول چیزایی که لازم داشتن و نداشتن و هر چی که به چشمشون می اومد و دوست داشتن را خریدن که تو این مورد معمولا سخت نمیگیرم مگه اینکه به هر دلیلی اون وسیله یا جنس اشکال اساسی داشته باشه یا مضر باشه براشون......خلاصه عصر اون روز هم خاله صدیق اینا رسیدن گناوه و بهمون ملحق شدن (عروسی نیومده بودن). شام هم تو گناوه بنا بر نظر بچه ها ساندویچ معروفش را خوردیم و راه افتادیم سمت بوشهر...حدود ساعت 8:30 شب بود که رسیدیم مهمانسرای اداره که از قبل هماهنگ کرده بودم...اونجا متوجه شدیم تا یه بسته مهم از خریدهای دایی اینا نیست و احتمال زیاد تو مغازه ای جامونده و از اونجایی که بیشتر خریدهای زهرا گلی و یه مقدار از خریدهای النا هم تو بسته بود بچه ها خیلی خیلی ناراحت شدن و هر چی صحبت کردیم که مهم نیست و فدای سرتون و پیدا میشه و نهایت پیدا نشه هم دوباره میخرید فایده ای نداشت. فکر کنم بیشتر ناراحتیشون بخاطر این بود که با اولین حقوق معلمی مامانشون که بین خودشون تقسیم کرده بودن خریده بودن و ناراحت بودن که چرا گم شد و خاطره بدی براشون ساخت...راستش من هم خیلی ناراحت شدم هم بخاطر ناراحتی بچه ها و هم اینکه با هم همسفر بودیم و چنین خاطره ای رقم خورد براشون....خلاصه شب خسته و کوفته و البته ناراحتی دخترا بدون تصمیم نهایی در مورد بسته گمشده، خوابیدیم و صبح مجدد دایی زحمت خرید صبونه را کشیده بود که میل کردیم و زن دایی هم اول صبح ناهار را بار گذاشته بود که لنگ غذا نمونیم سر ظهر...بعد صبونه دایی گفت من یه سر برم گناوه دنبال وسیله ها و راهی نیست که... توکل بر خدا شاید پیدا شد.خلاصه دخترا موندن پیشمون و دایی و زن دایی و رادین برگشتن گناوه...همگی جمع و جور کردیم و با آجیل و تنقلات و چای رفتیم لب دریا...چقدر هوا عالی بود...چقدر خلوت بود و دنج و چقدر دریا زلال و تمیز...واقعا همین موقع باید رفت جنوب..بچه ها و همه ما زدیم تو آب و حسابی بازی کردن..وسط دریا بودیم که حاجی زنگ زد و خبر داد بسته پیدا شده 😇 و تو مغازه آخری که داشتن برا النا کاپشن میگرفتن جا مونده بوده و اتفاقا صاحب مغازه هم از رو فاکتور داخل بسته و رسید پوز دنبال شماره تماس خریدار بوده و میگفته گفتم شنبه برم بانک پیگیری کنم 🙂 واقعا چقدر بعضی ها با وجدان و حلال خور هستند و خدا اجرشون بده انشاالله...وقتی دایی خبر پیدا شدن بسته را داد جیغ و هورای ما و ذوق بچه ها دیدنی بود واقعا و اینبار خاطره جالبی ساخت برای هه ما😍.
خلاصه ظهر دایی اینا از گناوه برگشتن و ما هم برگشتیم مهمانسرا و همه یکی یکی رفتن حمام و بعد ناهار خوردیم و استراحتی کردیم و جمع و جور کردیم ساعت 5 عصر راه افتادیم و برگشتیم خونه...دایی هم وسط راه رفت زن دایی را گذاشت خانه معلم و با بچه ها برگشت...چنار هم از خاله صدیق اینا جدا شدیم..مسیر برگشت خیلی شلوغ بود و ترافیک شدید بعضی جاها و در نهایت جمعه ساعت 11:30 شب رسیدیم خونه.
عکس های مسافرت که خیلی هم ننداختیم بعدا اضافه میکنم اگه فراموش نکنم😊
شنبه و یکشنبه هنوز خستگی سفر من یکی که درنیومده بود😀دیروز هم نوبت دندونپزشکی داشتم و چهار تا دندون ترمیم کردم همزمان🤕








هفته ای گذشت 










