فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 21 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 24 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

نوروز 98

سلام سلام صد تا سلام... بالاخره ما اومدیم با تلخ و شیرین های نوروز 98. اول از همه به رسم دیرین آغاز سال جدید را (البته با کمی تأخیر) به همه دوستای گلم تبریک میگم و امیدوارم سال خوب و خوشی را در پیش رو داشته باشن و به همه آرزوهای قشنگشون برسن. انشاالله که تعطیلات هم حسابی به همگی خوش گذشته باشه. متاسفانه نوروز امسال پر بود از اتفاقات تلخی که برای تعداد زیادی از هم وطنامون رقم خورد. جاری شدن سیل در استانهای گلستان، مازندران، لرستان، خوزستان و ایلام و البته سیل روز 5 فروردین شیراز که بخاطر احساس قرابت و نزدیکی؛ برای ما خیلی دردناک و ناراحت کننده بود. حالا خشم طبیعت بود یا بی تدبیری و کوتاهی متولیان و مسئولین امر هر ...
20 فروردين 1398

ترمیم دندان های آیلا

به جرأت میتونم بگم یکی از بدترین و تلخ ترین خاطراتم پوسیدگی شدید و ریختن دندونهای آیلا هست اونم تو دو سالگیش... قطعاً برای هر مادری، ناخوشی و مریضی دلبندش از هر اتفاقی تلخ تر و ناراحت کننده تره. خصوصاً اگه جبرانش زمان ببره و احساس کنی می تونستی کاری کنی که این اتفاق نیفته. یه جور کوتاهی یا کم توجهی یا شاید بی دقتی، حالا به هر دلیل و بهانه که باشه.... در واقع اتفاق تلخی بود که شاید اگه زودتر متوجه اش میشدم و پیگیرش الان آیلا دندونهای بهتری داشت و راحت می تونست غذا بخوره، لقمه و میوه گاز بزنه و لذت ببره از غذا خوردن...خدایا منو ببخش که مادر خوبی نبودم برای دخترم...آیلای قشنگم شرمنده معصومیتت هستم وقتی دست میذاشتی رو لپت و با گریه ...
22 اسفند 1397

جشن هفت سین مهد

امروز جشن هفت سین مهد آیلا جونم هست و آیلا هم نقش سیب هفت سین.🍏 اسم شریف من سیب           خوشمزه و بی رقیب ای آقای زمستون                  من اومدم به میدون  عید شما مبارک!                           عید شما مبارک! طبق قرار قبلی دختر طلا با لباس سنتی آماده شد و منم دقیقه نودی امروز صبح یه سبد سیب آماده کردم تا تو مهد دستش بگیره و شعرش بخونه 😍...     داخل آسانسور جلوی ساختمونمون   ...
22 اسفند 1397

آیلا قیزیم...

بعد از تولد گروهی که چند وقت پیش تو مهد گرفتن، آیلا گیر داده بود که چرا تو جشن برا من مثل آوین (دوست صمیمی مهدش) لباس محلی نپوشوندی و من خیلی خوشم میاد، باید لباس محلی برام بخری...گفتم باشه برا جشن هفت سین مهد برات می گیرم.  خلاصه دیروز به هوای خونه تکونی کمد اتاق ریختم و لباسای سنتی فاطمه جونی که چندین سال پیش از نمایشگاه اقوام ایرانی خریده بودم براش، پیدا کردیم و آیلا جونیم هم با ذوق پوشید و گفت همین خوبه مامان و اندازه ام هست😍... (البته پیراهن ست لباس چون خوب دوخته نشده بود، این پیراهن جدا دادم برا فاطمه دوختن). اینم چند تا عکس با لباس اصیل ترکی قشقایی شیراز همراه با ژستهای همیشگی آیلا طلام😘... نقاشیهای ر...
18 اسفند 1397

استخر

کل تابستون گذشته و اوایل پاییز علاوه بر کلاس فیت نس و دنس که عصرها دخترا را می بردم، هفته ای دو جلسه هم می رفتیم استخر دانشگاه که اداره باهاش قرار داد بسته بود... فاطمه جونیم و آیلا گلم هم عاشق شنا و آب بازی... تا اینکه مدارس شروع شد و هوا هم سرد، با وجود اصرار دخترا دیگه ما قید استخر را زدیم و نرفتیم... از اونجایی که کارت اداره ام اعتبارش تا آخر اسفنده؛ دیدم هنوز کلی جلسه مونده و خلاصه از هفته پیش دوباره برنامه شنا را شروع کردیم. این دفعه برا فاطمه هماهنگ کردم یه مربی خوب هفته ای دو جلسه و هر جلسه دو ساعت داره آموزش میده بهش و فاطمه هم با شوق و ذوق تمرین میکنه و خیلی خیلی علاقه نشو...
15 اسفند 1397

هدیه روز مادر از طرف دخترای گلم

این کاردستی قشنگ آیلا جونم که با کمک مربی مهدش درست کرده اینم نقاشی فاطمه عزیزم که به قول خودش با عجله و تند تند کشیده قربون دخترای گلم بشم ...دست مهربونشون درد نکنه.. منم کاردستی و نقاشی قشنگ و باارزششون را آوردم اداره و کنار میز کارم چسبوندم تا همیشه جلو چشمام باشن و با دیدنشون ذوق کنم. بازم ممنون پرنسس های مهربونم....دوستون دارم  ...
9 اسفند 1397