فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 10 سال و 5 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 5 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 13 سال و 19 روز سن داره

من و فرشته هام...

علايق

از 4 ماهگيت شروع كردي به رقصيدن و مجلس گرمي و خودشيريني. نميدونم اين اداها را از كجا ياد گرفتي بلا. با هر آهنگي هم مدل رقصتو عوض ميكني. آخه مامانت رقاصه يا بابات رقاص بوده ؟!!!!   عاشق لوازم آرايش و مخصوصا" رژ لب و كرمي. رژهاي مامانو برميداري دست ميكني توش و با ناخونات درش مياري ميزني لبت و همه جاي صورتت. كرم هم همينطور.   از اول هم عاشق موبايل بودي تا حالا هم سه تاشو سوزوندي. مال خاله صدي و دايي محسن كه انداخته بودي تو كتري و درشو گذاشته بودي و ما گذاشتيمش رو گاز و بعدش ديديم موبايل توش بوده. چقدر خاله آفو خنديد. مال آقا جون رو هم كه انداختي تو آب برنج.   ...
15 ارديبهشت 1390

خوردنی ها

اولين خوردني كه بجز شير بهت دادم تو چهار ماهگيت بود پرتقال تو سرخ يا همون پرتقال خوني و بعدش هم نارنگي. خيلي خوشت اومد. همش زبونتو مي اوردي بيرون و ليسش ميزدي. هرچند دكترا همه ميگن مركبات زير يك سال ممنوع. ولي تو همه مركبات حتي ليمو ترش را تو همون چند ماه اول زندگيت تست كردي. آخه دخملي مامان با همه بچه ها فرق داره. ...
15 ارديبهشت 1390

پرنسس سينما دوست ما

اولين بار كه برديمت سينما خرداد سال 89 بود. تو فقط 8 ماه داشتي پرنسس مامان. گذاشتيمت تو كالسكه و برديم تو سالن. سينما سپيده تهران تو خيابون انقلاب ، جنب خيابون وصال و فيلم سينمايي هيچ را ديديم. خيلي همكاري كردي از اول تا آخر فيلم خوابيدي. تو اون شلوغي. هر كي ميديدت خندش ميگرفت ميگفت اين كوچولو هم اومده فيلم ببينه؟! مسئول سالن هم ميگفت عجب بچه هنردوست و سينما دوستي . تا حالا نديده بودم بچه كسي تو اين سن بياد سينما و اينقدر آروم باشه. بعد از اون چند بار ديگه هم برديمت و هر دفعه حسابي خانومي كردي و خوابيدي. فيلمهاي طلا و مس، شير و عسل، پوپك و مش ماشا الله از فيلمهايي بود كه با هم رو...
15 ارديبهشت 1390

اداره مامانی

اولين باري كه بردمت اداره مون تو تهران تو فقط 7 روز سن داشتي. به خاطر كار اداري مجبور شدم برم اداره. همكارام ريختن دورت همه ميگفتن ماشا ا... چقدر با نمكه. چطور جرات كردي بياريش بيرون. ولي چاره اي نداشتم. تا ميرفتم اداره و برميگشتم، چهار، پنج ساعت طول ميكشيد. نميشد بذارمت خونه.   ...
14 ارديبهشت 1390

قدرداني

  دخملي خوشگل مامان ميخوام از كسايي بگم كه خيلي برات زحمت كشيدن. اوليش به قول خودش خاله ريزه ميزه كه از 6 ماهگي كه مامان مرخصيش تموم شد مواظبت بود. هرروز برات به به درست ميكرد، نازت ميكرد برات لالايي ميخوند مي خوابوندت، پوشكتو عوض ميكرد خلاصه صد برابر بهتر از مامان ترو خشكت ميكرد. تو هم خيلي بهش عادت كردي و دوسش داري تا خاله ريزه را ببيني ديگه مامان يادت ميره. حواست باشه بزرگ شدي براش هرجور تونستي جبران كني. خيلي قدر زحمتاشو بدون. اون موقع كه مامان دنبال كاراي انتقالي بود نزديك دو ماه گذاشتمت پيش خاله ريزه ميزه  شبا هم بغلش مي خوابيدي. ماماني خيلي دلتنگت ميشد گلكم. شبا جاي تو را هم كنار خودم پهن ميكردم بال...
14 ارديبهشت 1390

اولین قدم ها

اولين بار تو 6 ماهگي نشستي. دو ماه بعدش شروع كردي به سينه خيز رفتن و دل ما را بردن. اولين قدماتو وقتي نه ماه داشتي برداشتي. اول با سلام و صلوات يه قدم، دو قدم و يه بار 8 قدم بعدش شد 16 قدم. و با هر بار قدم انداختنت از ترس زمين خوردن و آسيب ديدنت ما همه نيم خيز بوديم و با يا علي يا علي همراهيت ميكرديم. تا اينكه 10 ماهگي راه افتادي و از اون موقع تا الان يه جا بند نميشي دايم در حال بدو بدويي عزيزكم. ...
13 ارديبهشت 1390

مروارید

اولين دندونت كه دراومد 7 ماهه بودي خيلي اذيت شدي. اولش تاول زد بعد زخم شد و بالاخره مرواريداي عسل مامان خودشونو نشون دادن. بقيشون خيلي راحت دراومدن . تا يكسالگي كه بزنم به تخته 16 تاش اومدن بيرون هنوزم همون 16 تان.   ...
13 ارديبهشت 1390

قربون خاله برم که وبلاگش تو یک سال و اندی افتتاح می شه...

سلام خاله. این وبلاگ رو برات ایجاد کردم تا مامان و بابات یکم به فکر بیان و به روز باشن و برات مطلب بنویسن ... بعدا نمی شه که دوستات از قبل از تولد وبلاگ داشته باشن و سر تو بی کلاه مونده باشه.. وااااااااا یعنی چی؟ نمی شه که! مگه نه خاله؟ ...
11 ارديبهشت 1390