فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 24 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 27 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

پروژه از شیر گرفتن

یک هفته میشه که عسل مامان تو ترکه! البته هنوز یه کم خماری و از خواب که بیدار میشی بر خلاف سابق، نق میزنی و گریه میکنی...ولی رو هم رفته خیلی سخت نبود و همکاریت هم خوب بود. مرسی خانومم.  بابایی هم حسابی کمکم بوده..تا بخوای گریه کنی سریع حواستو پرت میکنه...می بردت بیرون...باهات بازی میکنه تا یادت بره.. راستی دیروز آقا هوشنگ و به قول شما ناناجون همراه عمو مجتبی اومدن خونمون...البته ناهار رفتیم خونه آوا جون. دایی حاجی اینا هم اومدن و خاله آفو هم اومده بود. علی عسل را بعد از دو ماه دیدیم حسابی برا خودش آقایی شده و البته شیطون و بزنم به تخته خوردنی. دیروز برا اولین بار علی از دست تو کتکه را خورد..آخه نمیشه که همیشه ا...
18 تير 1390

120 سال زنده باشي!

آیا میدانید گاهی که به هم میرسیم یا روز تولد میگوییم 120 سال زنده باشی یعنی چه؟ و از کجا آمده؟ یا چرا نمیگوییم 150 سال یا 100 سال... در ایران قدیم سال کبیسه را به این صورت محاسبه میکردند که به جای اینکه هر 4سال یک روز اضافه کنند و آن را سال کبیسه بنامند، هر 120 سال یک ماه را جشن میگرفتند و در کل ایران جشن برپا بود. برای اینکه بعضی ها ممکن بود یک بار این جشن را ببینند و (بعضی ها هم این جشن را نمیدیدند) به همین دلیل دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین ارزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کس برای طرف مقابل آرزو میکرد تا آنقدر زنده باشد که این جشن باشکوه را ببیند و این به صورت یک تعارف و سنتی بسیار زیبا درآمد که وقتی به هم می رسیدند، ب...
16 تير 1390

تمام لذت دوران شيرخوارگي

پرنسسم با امروز چهار روز ميشه كه شما طي يك برنامه از پيش تنظيم شده و به صورت كاملا" حرفه اي از شير گرفته شدي....تا امروز كه خيلي خانومي كردي و دختر خوبي بودي... البته ديروز و ديشب يه كم بيقرار بودي و بهانه ميگرفتي، ديشب خونه دايي حاجي بوديم. تو خونه جديدشون. دايي محسن هم ديروز از تهران اومده بود . سه  روز قبلش من پيشت نبودم، بابايي مي گفت اصلا" بهونه مامان را نگرفتي...راستش سه روز يعني از شنبه تا دوشنبه ماموريت اصفهان بودم و تو را پيش مامان مرجان و بابايي گذاشتم و به همين بهانه تصميم گرفتيم كه از همين فرصت استفاده كنيم و شما را قبل از ماه رمضان از اعتيادت ترك بديم تا مامان حداقل امسال بتونه روزه بگيره...آخه ميدوني كه دو سال ب...
15 تير 1390

تو که چشات خیلی قشنگه

برای فاطمه عزیزم:  تو که چشمات خیلی قشنگه رنگ چشمات خیلی عجیبه تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرمو نجیبه تو که چشمات خیلی قشنگه رنگ چشمات خیلی عجیبه تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرمو نجیبه میدونستی که چشات شکل یه نقاشیه که تو بچگی میشه کشید میدونستی یا نه میدونستی یا نه میدونستی که توی چشمای تو رنگین کمونو میشه دید میدونستی یا نه میدونستی یا نه میدونستی که نموندی دلمو خیلی سوزوندی چشاتو ازم گرفتی منو تا گریه رسوندی میدونستی که چشامی همه ی آرزوهامی میدونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی تو که چشمات خیلی قشنگه رنگ چشمات خیلی عجیبه تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرمو نجیبه تو که چشمات خیلی قشنگه رنگ چشمات خیلی عجیبه تو که این هم...
8 تير 1390