فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 18 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 21 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

سلام...

1404/7/29 10:16
نویسنده : مامان پری
156 بازدید
اشتراک گذاری

سلام بر همگی

بالاخره بعد از یک سال و اندی ما برگشتیم. امیدوارم که حضورمون پر رنگ و مستدام بمونه مثل قبل😇

راستش اینقدر فاصله افتاده و غیبت ما طولانی شده که به قول معروف رشته کلام از دستم در رفته...تو این مدت کلی اتفاقات تلخ و شیرین افتاده، کلی تغییرات داشتیم که انشاالله هر چی یادم مونده باشه و حافظه یاری کنه می نویسم به مرور😇

الان فاطمه گلم کلاس دهم تجربی هست و دخملی برا خودش خانمی شده دیگه.. آیلا طلام هم کلاس ششم. فاطمه را بعد کلی تحقیق و بالا پایین کردن گذاشتم دبیرستان رضوی و آیلا هم همون شایستگان موند که هر دو مدرسه غیرانتفاعی هستن و بهترین اتخاب برای ما بودن با توجه به شرایط کاری و مسافت و آدرس خونه  و محل کار و البته کیفیت کارشون...خدا را شکر فعلا راضی هستن خودشون. 

شرایط کاری من دو سال بیشتره که تغییر کرده و کار الانم خیلی پرمشغله تر و استرس زاست البته. ولی به هر حال به نوعی ارتقا بوده و خدا را شکر تاثیرگذار و نمود بیرونی بیشتری داره تو سازمان و از طرفی خودم کلی چیزای جدید یاد گرفتم و تونستم راه بیفتم کم و بیش... منتظر چارت جدید هم هستیم که ظاهرا تایید شده ولی هنوز ابلاغ نکردن و باز تغییرات زیادی خواهیم داشت که با توکل بر خدا خیره انشاالله؛ با توجه به تغییرات داخلی سازمان و تغییر روسا و مدیرامون.

بابایی همچنان پست مدیریتش را داره و مشغله خیلی زیاد که تو این 4-5 سال بیشتر هم شده و ما بابا را فقط موقع ناهار و آخر شب میبینیم و حتی روزهای تعطیل هم سرکار هست و شیفت...تو خونه باشه هم مدام در حال هماهنگی تلفنی و هندل کردن کارها که خیلی وقتا صدای اعتراض دخترا درمیاد دیگه، ولی چاره ای نیست فعلا و باید تحمل کنیم..تو این مدت مسئولیت خیلی از کارها افتاده گردن خودم و بابایی مثل قبل اصلا نمیتونه کمک حالم باشه...یعنی فرصتش را نداره و بالطبع مسافرت رفتن و مهمونی و دید و بازدیدهامون هم خیلی کمتر شدن...هرچند سعی میکنیم در هر فرصت کمی یه تنوع به زندگیمون بدیم و از حالت سکون و روزمرگی دربیایم😀 

به لطف خدا حال عمومی آنا بعد از دو تا عمل سنگین پارسال بهتر شده و دیگه خیلی وقته خودش کاراش انجام میده و آشپزی میکنه و ..خلاصه محتاج کسی نیست الحمدالله و البته که همچنان تحت نظر هست و هر چند ماه یکبار آزمایش و سونو میده و میره پیش دکترش...وضع عمومیش خیلی بهتره هرچند هنوز مثل قبل مریضی نشده... خدا را هزار بار شکر که زندگی عادی داره الان😇

خاله ریزه همچنان اون ور دنیا و تو غربت هست و با وضعیت الان کشور معلوم نیست کی بتونه برگرده پیشمون کلی دلمون تنگ شده براش😘 آخرین بار فروردین 1403 اومد بخاطر عمل آنا و نزدیک دو ماه اینجا بود..کلی سوغاتی های خوشگل هم برامون اورد که یه زمانی میخواستم عکس سوغاتی ها را برای یادبود بزارم اینجا که تنبلی کردم😅. انشالله هر جا که باشه خداوند پشت و پناهش و بهترین ها نصیب قلب مهربانش🤗

زن دایی امسال آزمون فرهنگیان قبول شد و الان یه خانوم معلمه هرچند شهر دیگه ای افتاد کارش ولی خدا را شکر خبر خیلی خوبی بود مخصوصا بخاطر زهرا و النا که همیشه دوست داشتن مامانشون شاغل باشه و بالاخره به آرزوشون رسیدن ..الان چالش زیاد دارن باتوجه به دوری و شرایط جدید زندگیشون ولی راضی هستن و خدا را شکر. به قول دایی محسن خانواده فرهنگی پرور هستیم ما😍...هر سه زن دایی و خاله صدیق فرهنگی هستن و مامان و بابا هم که فرهنگی بازنشسته هستن.

دایی مهدی عزیز هم امسال آزمون دادیاری قبول شده خدا را شکر و تو همون  شهر زندایی مشغول به کار هست فعلا و زن دایی سعیده و جوجه هاش (نازنین و متین) هم شیراز خونه خودشونن (طبقه بالای خونه آقا جون اینا)

خودمون هم آذر ماه پارسال سهمیه 5 سال استفاده از خونه سازمانی مون تموم شد و اسباب کشی کردیم خونه جدید و به لطف خدا فعلا راضی هستم ... هم به محل کارم خیلی نزدیک هست و هم به مدرسه دخترا😍 و با 5 تا 6 دقیقه پیاده روی میرسم اداره و مدرسه فاطمه هم که روبروی اداره است..مدرسه آیلا جان هم دو کوچه فاصله داره ..فقط اداره بابا یکم دوره که با ماشین میره و میاد دیگه😉

قبل از اسباب کشی خونه من زانو درد خیلی بدی گرفتم که دکتر ژل غضروف ساز و آمپول روان کننده مفصل زانو برام تجویز کرد🤕 تجربه خیلی دردناکی بود ولی الحمدالله بعد از تزریق خیلی بهتر شد اوضاع زانوم..از دلایل اصلیش هم طبق گفته دکتر خونه دوبلکس و پله و البته اضافه وزن و ...بود که خونه سازمانی همین مشکل را داشت و برای همین چند ماه زودتر اون خونه را تخلیه کردیم و اومدیم خونه خودمون🍀

از تلخ ترین اتفاقات این مدت فوت غریبانه و مظلومانه خاله کوکب عزیز بود که 24 دی ماه پارسال بعد از تحمل درد و رنج بسیار حاصل از بیماری یه دفعه ای و در کمال ناباوری پر کشید و مثل اسمش ستاره ای دست نیافتنی شد در آسمان🥀 و ما را یک عمر در حسرت و ناراحتی گذاشت که لازمه یه پست جدا براش بنویسم😭

فوت محمد حسین زیبا روی 11 ساله نوه عمو دکتر (پسر دختر عموی عزیزم) روز 4 مهر 1402 بعد از مبارزه سخت و دردناک با سرطان که علی رغم تلاش و پیگیری فراوان همه بی نتیجه ماند و برای همیشه مامان و باباش تنها گذاشت و مانند غنچه نشکفته پرپر شد😢 (چند روز پیش مراسم دومین سالگردش بود🥀)

همچنین عمو حبیب و زن عموی عزیزم که به فاصله چند روز از هم در اواخر اسفند 1402 و فروردین 1403 بخاطر گازگرفتی خیلی یهویی و ناباورانه آسمانی شدند🥀(عمو چند روزی بعد از فوت زن عمو در بیمارستان بستری بود ولی متاسفانه مسمومیت خونش بالا بود و درمان افاقه نکرد)خداوند رحمتشان کناد💐

خب فعلا تا همینجا فکر کنم کافی باشه تا بعدا باز بنویسم🎍

پسندها (14)

نظرات (4)

مامان آیلینمامان آیلین
11 آبان 04 11:45
عالی..خوش آمدین مجدد
مامان پری
پاسخ
ممنون عزیزم
مامان جونیمامان جونی
23 آبان 04 21:05
💐
مامان پری
پاسخ
💐
مامان و بابامامان و بابا
5 آذر 04 14:04
😘
مامان پری
پاسخ
😘
مامان جونیمامان جونی
10 آذر 04 14:35
خوش آمد مجدد
مامان پری
پاسخ
ممنون💐