فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 21 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 24 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 7 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 23 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

ادامه عکسها....

تعطیلات 22 بهمن 1396- بوشهر عروسی دکتر صالح ...28 اسفند 1396  تالار گرین پارک شیراز هفت سین فروشگاه رفاه اهواز- نوروز 1397 آیلا جونم و فاطمه گلم همراه یاسین نازم مهمانسرای اساتید دانشگاه شهید چمران اهواز که از طرف اداره برامون رزو کرده بودن- نوروز 1397 ...
15 آذر 1397

ما اومدیم با کلی عکس ....

فاطمه جونم اولین روز کلاس دومش اول مهر 1396 آیلا گلم اولین روزهای رفتن به مهد خلاقیت - مهر 1396 اینجا اومده بود اداره پیشم آیلا  جونی- شهریور 1396 پارک بازی فروشگاه تیرازیس شیراز، امیرکبیر بسته هایی که برای شب یلدا همکلاسیهایی فاطمه جونم آماده کردیم  البته چون خیلی دیر گفتن بهم هر چی تو خونه بود را با کمک فاطمه آماده کردیم -  آخر آذر 1396 ساعت 11 شب شب یلدای دخترای گلم که خودشون برای عروسکاشون گرفتن... کل کارا تنهایی انجام دادن- 30 آذر 1396 ادامه دارد......... ...
15 آذر 1397

تعطیلات آخر هفته...

سلام پرنسس های مامان جونم براتون بگه که آخر هفته گذشته تعطیلات خوبی بود و حسابی به ما و شما خوش گذشت... پنجشنبه ظهر که من و بابایی از سر کار برگشتیم خونه گفتیم آماده بشیم بریم نورآباد خونه آقا هوشنگ...خلاصه تا جمع کردیم و راه افتادیم شب شد و ما نزدیک ساعت 7 رسیدیم تا عمو مهدی هم از شیراز اومده خونه و فقط آنا خونه است و عمو ...شب اونجا بودیم و صبح جمعه به پیشنهاد بابایی شال کلاه کردیم بریم ییلاق آقا هوشنگ که خودش و عمو حاتم (عموی بابا) اونجا بودن ...سر راه هم رفتیم سر خاک عمو جهانگیر (عموی بابایی که سال 95 تصادف کرد و قصه پر غصه عمو جهانگیر سر فرصت باید ثبت کنم اینجا ) بعد هم یه سر به زن عمو زدیم که خیلی وقت بود نرفته بودیم اون و...
12 آذر 1397

اولین نوشته فاطمه جونی تو وبلاگش...

سلام من فاطمه هستم من دیشب ساعت 11 خوابیدم و صبح ساعت 7 بیدار شدم و رفتم مدرسه امروز روز خوبی بود من امروز کنفرانس درس هدیه بانوی قهرمان را دادم که خیلی خوب بود. من زنگ تفریح بادوستم فاطیما بازی کردیم داشتیم بازی گرگم به هوا بازی کردیم من گرگ شدم یکی از دوستام دوید من هم رفتم د.نبالش دویدم من یدفعه دوستم اومد جلوی صورتم اون وقت هم من افتادم دوستم گفت تقصیر من نبود بعد هم زنگ خونه خورد مامانم اومد دنبالم باهم اومدیم اداره اش ..  تو اتاقش زخم دست و پام را نشونش دادم گفت وای دست و پات چرا زخم شده ..گفتم تو زنگ تفریح افتادم زمین...مامانم اول ناراحت شد بعد گفت اشکالی نداره قربونت برم ..رفتیم خونه پماد میزنم خوب میشه. ...
7 آذر 1397

ادامه پست قبلی........

بعد عروسی همراه خان عمو اینا برگشتیم خونه آقا هوشنگ ...فرداش پنجشنبه بود و ما هم تعطیل ...صبح عمو و بابایی بره ای که آقا هوشنگ گرفته بود کشتن و بساط کباب گذاشتن و بعد هم تمیز کاری خونه و خورد کردن گوشتها و ...بعد ناهار خان عمو اینا برگشتن گفتن محمد و علی امتحان دارن. ولی ما موندیم که جمعه عصر برگردیم. شب پنجشنبه هم عمه فریبا اینا با عمو مهدی از بروجن اومدن و جمع مون جمع شد و حسابی خوش گذشت به شما با بودن بهار و هانیه ...فردا ظهرش هم خاله صدیقه و عمو مجتبی از شیراز اومدن... قبلش نانا همش میگفت مجتبی از عید به این ور نیومده نورآباد و همش ناراحت بود که با اومدنش کلی خوشحال شد..آیلین خوشگلم هم برای اولین بار اومد ولایت پدر...
7 آذر 1397

ده روزی که گذشت....

همونطوری که تو پست قبلی گفتم از جمعه 25 ماه قبل تا سه شنبه ماموریت تهران بودم ...پنجشنبه عصر تو بارون شدید رفتیم شیراز خونه آقا جون ...جمعه ساعت 3 عصر هم من پرواز داشتم که رفتیم فرودگاه و کارت پروازم گرفتم و با اعلام شرکت هواپیمایی مبنی بر اینکه پرواز انجام میشه و تاخیر نداره شماها برگشتین سمت خونه، چون شدید هم بارون میزد و من استرس جاده را داشتم گفتم دیگه نمونید... ولی علی رغم اعلام، پرواز ما دو ساعت تاخیر داشت و امان از هواپیمایی آسمان که همیشه تاخیر دارن و هیچ موقع هم پاسخگو نیستن..انگار وقت مردم هیچ اهمیتی نداره براشون..در کل ماموریت نسبتا خوبی بود و جناب نوبخت از نزدیک دیدیم و همکاران استانی که اومده بودن و دو روز هم س...
6 آذر 1397

ماموریت مامان....

سلام عسلای مامان الان که دارم می نویسم هوا به شدت بارونی هست و نسبتا سرد...در واقع از دیشب یه سره داره بارون میزنه...زنگ زدم به خاله صفو گفت شیراز هم بارندگیه..به خاله طاهره زنگ زدم ببینم تهران چه خبره که گوشیش خاموش بود ..ظاهرا تهران هم بارونه... به امید خدا فردا عصر از شیراز پرواز دارم برا تهران ...دیروز بابا و من تصمیم گرفتیم که برا آیلا جونم هم بلیط بگیرم و با خودم ببرمش آخه تا سه شنبه تهرانم و یکم ماموریتم طولانیه... گفتم شاید دلتنگی کنه برام...ولی امروز که اومدم بلیط اوکی کنم، یکم فکر کردم دیدم با این اوضاع هوا و بارندگی سخته از اون ور هم جلسه با بزرگان و همایش و برنامه فشرده داریم، خودم اذیت میشم ممکنه آیلا هم محیط ادا...
24 آبان 1397

حسرت.....

امروز میخوام یکی از تلخترین خاطرات این دو سه ساله که ننوشته بودم را   تو وبلاگ دخترای گلم ثبت کنم ... دختر عمه آخری مامان  در تاریخ 20 تیر 1395 بعد از چندین ماه تحمل بیماری و درد و رنج و ناراحتی اطرافیان در 50امین روز بستری اش تو آی سی یو بیمارستان الزهرا اصفهان به رحمت خدا رفت. روحش شاد. تصمیم داشتم تعطیلات آخر اون هفته  یعنی 24 و 25 تیر ماه بریم سمت  اصفهان برای عیادت دختر عمه ...آرزویی که تا ابد حسرتش تو دلم موند... آخه شنیده بودم حالش خیلی خوب نیست ولی یک درصد هم فکرش را نمیکردم بخواد اینجوری بره. متل اینکه دکترا جوابش کرده بودن و عمو دکتر در جریان بوده چون همکاراش ...
23 آبان 1397

اندر احوالات این روزهای ما......

آیلا خانومم همچنان مریضه و امروز خونه مونده پیش باباش صبح دیدم تب داره و با وجود مصرف دارو سرفه هاش شدیدتر شده ...دیگه سریع یه سوپ سبزیجات براش درست کردم و همسری هم مرخصی گرفت موند پیشش... یه ماه بیشتره که دنبال خونه ایم و اگه خدا کمک کنه میخوایم خونه بزرگتر بگیریم در واقع رهن کنیم، خرید که بماند  البته یک و دوسال هست بخاطر کوچکی خونه خودمون تصمیم گرفتیم جابجا بشیم ولی خیلی جدی پیگیر نبودیم و هر بار به بهونه ای کنسل می شد. به هر حال این چند وقته شدیدا دنبالشیم ولی انگار هر چه بیشتر میگردیم کمتر نتیجه میگیریم  روزها کوتاه هوا هم سرد و پر سوز هر خونه ای میگن هم میبینی تا یه جای کارش می لنگه یا نوساز نیست یا خیلی فر...
22 آبان 1397