فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 19 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 22 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

تمام لذت دوران شيرخوارگي

پرنسسم با امروز چهار روز ميشه كه شما طي يك برنامه از پيش تنظيم شده و به صورت كاملا" حرفه اي از شير گرفته شدي....تا امروز كه خيلي خانومي كردي و دختر خوبي بودي... البته ديروز و ديشب يه كم بيقرار بودي و بهانه ميگرفتي، ديشب خونه دايي حاجي بوديم. تو خونه جديدشون. دايي محسن هم ديروز از تهران اومده بود . سه  روز قبلش من پيشت نبودم، بابايي مي گفت اصلا" بهونه مامان را نگرفتي...راستش سه روز يعني از شنبه تا دوشنبه ماموريت اصفهان بودم و تو را پيش مامان مرجان و بابايي گذاشتم و به همين بهانه تصميم گرفتيم كه از همين فرصت استفاده كنيم و شما را قبل از ماه رمضان از اعتيادت ترك بديم تا مامان حداقل امسال بتونه روزه بگيره...آخه ميدوني كه دو سال ب...
15 تير 1390

تو که چشات خیلی قشنگه

برای فاطمه عزیزم:  تو که چشمات خیلی قشنگه رنگ چشمات خیلی عجیبه تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرمو نجیبه تو که چشمات خیلی قشنگه رنگ چشمات خیلی عجیبه تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرمو نجیبه میدونستی که چشات شکل یه نقاشیه که تو بچگی میشه کشید میدونستی یا نه میدونستی یا نه میدونستی که توی چشمای تو رنگین کمونو میشه دید میدونستی یا نه میدونستی یا نه میدونستی که نموندی دلمو خیلی سوزوندی چشاتو ازم گرفتی منو تا گریه رسوندی میدونستی که چشامی همه ی آرزوهامی میدونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی تو که چشمات خیلی قشنگه رنگ چشمات خیلی عجیبه تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرمو نجیبه تو که چشمات خیلی قشنگه رنگ چشمات خیلی عجیبه تو که این هم...
8 تير 1390

آخر هفته ما...

عزيزكم دلم برات بگه كه 5 شنبه طي يك تصميم ناگهاني و غير منتظره همراه مامان مرجان راه افتاديم رفتيم خونه آقا هوشنگ... البته مامان جون رفت خونه خاله كوكب... خودمون هم رفتيم خونه آقا. آخه ميدوني كه به خاطر مسئله تصادف هفته پيش بابايي نميخواست جايي بره ولي نميدونم يه دفعه چي شد كه گفت آماده شين بريم... خلاصه شب رسيديم اونجا...عمو مهدي هم اومده بود مرخصي...دندون عقلشو تازه كشيده بود...يكي دو روزي كه اونجا بوديم همش نالون بود از درد دندون...(شعر گفتم). جمعه صبح همراه بابايي و آقا جون رفتي ددر...تو هم كه عسلم عاشق ددري .حدود يه ساعت بعد برگشتين...فكرشو بكن من تو آشپزخونه بودم يه دفعه وروجكم! تو با يه پرنده شكار شده توسط آقا جون اومدي تو و گفت...
4 تير 1390