فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 19 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 22 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

اندر احوالات این روزهای ما......

آیلا خانومم همچنان مریضه و امروز خونه مونده پیش باباش صبح دیدم تب داره و با وجود مصرف دارو سرفه هاش شدیدتر شده ...دیگه سریع یه سوپ سبزیجات براش درست کردم و همسری هم مرخصی گرفت موند پیشش... یه ماه بیشتره که دنبال خونه ایم و اگه خدا کمک کنه میخوایم خونه بزرگتر بگیریم در واقع رهن کنیم، خرید که بماند  البته یک و دوسال هست بخاطر کوچکی خونه خودمون تصمیم گرفتیم جابجا بشیم ولی خیلی جدی پیگیر نبودیم و هر بار به بهونه ای کنسل می شد. به هر حال این چند وقته شدیدا دنبالشیم ولی انگار هر چه بیشتر میگردیم کمتر نتیجه میگیریم  روزها کوتاه هوا هم سرد و پر سوز هر خونه ای میگن هم میبینی تا یه جای کارش می لنگه یا نوساز نیست یا خیلی فر...
22 آبان 1397

روزنگاشت...

یکی دو روزی بود که آیلا گلم سرفه داشت و حالتهای سرماخوردگی ..دیشب قبل خواب یکم جوشونده بهش دادم ولی سرفه اش بدتر شد و بعدش بالا اورد، سریع تمیزش کردم و دست و صورتش یه آبی زدم، لباساش عوض کردم و رفت خوابید... صبح آماده اش کردم ببرمش مهد که باز دوباره جلو در خونه عق زد و بالا اورد دیدم نمیشه بفرستمش مهد، ممکنه حالش بدتر بشه ... به همسری گفتم من کلی کار دارم اداره و نمیتونم مرخصی بگیرم خودت اگه می تونی ببرش دکتر ...خلاصه بابایی بردش دکتر و ساعت 10 اورد جلو سازمان تحویل من داد. دکتر هم با تشخیص سرماخوردگی و عفونت گلو یه سری دارو براش نوشته بود. آیلا جونی الان پیش منه و داره قورمه سبزی که امروز صبح تو زودپز برا ناهار تو مهدش آم...
21 آبان 1397

ناخوشيها...

عروسكم مدتي كه مطلب برات نذاشتم البته اونم چند تا دليل داشته... يكيش اينه كه دوست نداشتم هيچوقت از ناخوشيات بگم چون حتي يادآوري اونها هم برام ناراحت كننده بوده ...ولي حالا كه خدا را هزار مرتبه شكر بهتر شدي برات مينويسم... يه دليل ديگش هم اينه كه تو اين مدت سرم خيلي شلوغ بوده و بخاطر ماه مبارك رمضان كه امروز دوازدهمين روزشه ساعت كاريمون كمتره و بايد تو همون مدت كم به كارامون برسيم...مضاف بر اين كه چند تا طرح جديد هم برامون اومده كه بايد پيگيريش ميكردم... ماجرا از اين قراره كه يه روز قبل از شروع ماه رمضان هر دو تا دستتو سوزوندي اونم با تابه داغ كه زمين بوده و تو مثلا" ميخواستي بلندش كني...مامان مرجان  نبوده و الا تو همچي بلايي سرت...
22 مرداد 1390

ناخوشیها

عسل مامان ميخوام ازناخوشيهات بگم. اولين باري كه سخت مريض شدي 7 فروردين 89 بود يعني 6 ماهگيت كه يه كم كباب داديم خوردي ولي بعدش عفونت روده گرفتي و دفع خون با مدفوع كه خيلي ترسيديم. برديمت اورژانس بيمارستان مفتح كه بعد از آزمايش با داروهايي كه دكتر داد زود خوب شدي. البته تو4 و نيم ماهگي هم عمو گوشاتو معاينه كرد كه عفونت داشتن و دو تا قطره نوشت كه بعد از همن قطره ها كلي آرومتر شدي. ...
7 ارديبهشت 1390